#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_70
سعی کردم ارومش کنم
.نمیذارم اذیتت کنه...قول میدم دیگه اذیتت نکنه
بردم سمت روشویی کمک کردم خودش مرتب کنه رفتم بیرون از یکی از بهیارها یه مقنعه گرفتم و اوردم سرش کنه و باهام بیرون رفتیم و از ادرین هم دیگه خبری نبود خانم شکوری و میلاد و دکتر شیفت منتظر و متعجب نگامون میکردن تا توضیح بدیم اما توضیحی نبود چی میگفتم که بتونه این اتفاق عجیب توضیح بده
نوا روی تخت اتاق استراحت خوابوندم بالاسرش نشستم و برای اینکه ارومتر شه کمرش رو ماساژ میدادم که یکهو پرسید
. مرسی که گفتی اذیتم نکنه
نمیتونستم از ادرین دفاع نکنم اون به پشتیبانی من اینکارو کرده بود
.اون ایجورادمی نیست ازارش به مورچه هم نمیرسه اما فک کرد تومنو اذیت میکنی واسه همین
متعجب حرفمو تکرار کرد
.ادم....مگه جن نیست
به این یه نفر یه توضیح مدیون بودم حتی اگه فکر میکرد دیونم
.من روح بیمار تخت 4 میبینم
دستم روی دستگیره درموند نمیدونستم وقتی رفتم داخل باید چه واکنشی نشون بدم واقعا خوشحال بودم از حمایتش از عشقم گفتنش اما ترسیده بودم از عصبانیتش از اینکه بلایی سر نوا بیاره
romangram.com | @romangram_com