#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_67
.عجیب اینه از بدن عالم و ادم رد میشم اما نمیتونم وارد بدن خودم بشم
کنارش نشستم و اهسته گفتم
.از بدن منم نمیتونی رد بشی
برگشت و نگام کرد انگار اونم به همون چیزی فکرمیکرد که من فکر میکردم که پرسید
.یه روح و دوبدن؟
بدون اینکه منتظر جوابم باشه ادامه داد
. انگار خیلی قبلتر از این احساس قرار بوده باهم اشناشیم
سرخ شدم خجالت کشیدم سرم انداختم پایین اما باز تو دلم قیامت شد از اینکه ادرین هم این احساس رو داشت
صدای سلام علیک همکارام و تعویض شیفت باعث نجاتم شد برای فرار خودم به بقیه رسوندم و شروع به سلام علیک کردم و همراه بقیه وضعیت بیمارها رو برای تحویل شیفت چک میکردیم سرپرستار شیفت قبل یکی یکی بالا سر تخت ها میرفت و وضعیت بیمارها در شیفت قبل توضیح میداد به ادرین که رسیدیم دیدمش که هنوز بالای سر خودش ایستاده بود نوا اروم کنار گوشم گفت
.خیلی خوشگله حیفه که بمیره
اخمام رفت تو هم و بیشتر از این بشر بدم اومد ناخوداگاه به ادرین نگاه کردم که داشت برای بقیه پرسنل زبون درمیاورد و میخندیدسرم زیر انداختم و به اداهای ادرین خندیدم انگار نه انگار تا دو دیقه پیش از بی نتیجه بودن تلاشش ناراحت بود انگار نه انگار چند لحظه قبل غیرمستقیم بهم گفته بود به من حسی داره
همراه بقیه به سراغ تخت بعدی رفتیم و ادرین با جسمش تنها گذاشتم بعد از تحویل شیفت همراه نوا برای چک کردن علائم حیاتی بیمارا رفتیم نوا مدام حرف میزد و سعی میکرد سر صحبت باهام باز کنه بی خبر از اینکه من ازش متنفرم بالای سر ادرین که زسیدم یهو بی هوا پرسید
.تو چرا انقد سرد و خشکی دختر؟
romangram.com | @romangram_com