#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_68
چپ چپی نگاش کردم و چیزی نگفتم و برای تنظیم سیم دستگاهی که به سینه لخت ادرین چسبونده بودت دست پیش بردم که یکباره با صدای بوق هشدار دستگاه سر هر سه مون به سمت تلویزیون بالای سرش چرخید از ادرین فاصله گرفتم در کمال تعجب وضعیت نرمال شد نوا چشم ریز کرد و گفت
.چیکارش کردی
به جای جواب به روح ادرین که کنار نوا ایستاده بود و متفاوت تر از همیشه نگام میکرد خیره شدم
نوا که جوابی نگرفت بحث قبلی از سر گرفت و دوباره گفت
.ماهمکاریم قراره کنار هم چند سال کار کنیم اینجوری بخوای خودتو بگیری و غیراجتماعی باشی برات سخت میگذره ها
حرفش رو زد ول کرد رفت سراغ تخت بعدی پوفی از لج حرفاش کشیدم و خطاب به ادرین اهسته لب زدم
.از این بشر متنفرم
وقت ناهار بود همه دور میزنشسته بودیم و مرغ ابپز بدمزه بیمارستان میخوردیم که ادرین دیدم که اومد و پشت سر نوا ایستاد و لبه مقنعه اش رو از پشت گرفت و روی صورتش انداخت بجز من و میلاد که کاراموز پرستاری بود کسی این صحنه ندیده به قیافه متعجب نوا و میلاد که دنبال علت این معلول میگشتن نگاهی انداختم و وقتی دیدم دست ادرین برای برداشتن ظرفای غدای نوا پیش رفت اب دهنم قورت دادم
ادرین ظرف سوپ نوا برداشت و روی سرش خالی کرد و جیغ نوا و فریاد بسم الله میلاد و صدای افتادن صندلی من که با هول ازجا پریده بودم توی هم قاطی شد
نوا با دو به سمت سرویس بهداشتی ها رفت و من هم بدو بدو دنبالش رفتم
وارد دستشویی شد و منم دنبالش دیدم که مقنعه اش از سرش در اورد و بلافاصله ادرین دیدم که پشت سرش روی روشویی های سنگی ایستاده بود و با نی هایی که توی دستش گرفته بود موهای نوا رو روی هوا تاب میداد نوا که این صحنه دید شروع کرد ممند جیغ زدن سریع پریدم و بغلش کردم و سر ادرین داد زدم
.نکن نمیبینی ترسیده
romangram.com | @romangram_com