#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_65
ادرین از اونور غرغرکرد
.بسه دیگه حال منو نمیبینی نشستی با این ایکبیری خوش و بش
برای یه لحظه حواسم پرت ادرین شد که دختر دستی جلوم تکون داد تا مثلا از هپروت دربیام
هول هولکی گفتم
.دیروز دیر کردم ترسیدم باز امروز دیربیام زودتر راه افتادم...ببخشید من یه سر به بیمارا بزنم چکشون کنم
مستقیم به سمت تخت شماره 4 رفتم
پرده رو که کشیدم نا خوداگاه چشمام خیره ادرینی شد که با چشمای پر از اشک به جسمش خیره مونده بود نمیدونستم باید چیکار کنم تا حالا تو این موقعیت نبودم فک کنم هیچ کس نبوده باشه
با قدمای ناموضون به سمت تخت رفت و دستش رو روی جسمش گذاشت و در کمال شگفتی دستش از جسمش رد نشد درست مثل جسم من و این فقط درمورد خودم و خودش صدق میکرد و واسم خیلی عجیب بود یجورایی یاد ضرب المثل یک روح در دو بدن افتادم
برگشت و بهم نگاه کرد
.چرا نمیتونم وارد جسمم بشم؟
.نمیدونم
سعی کرد دوباره امتحان کنه رفت رو تخت و سعی کرد توی جسمش فرو بره اول صورتش رو مماس صورتش کرد و تمام زورش رو زد اما هرکاری کرد نشد کمی دورتر ایستادم و از خنده ترکیدم البته اروم که پرستاره فک نکنه دیوونم
هرکی از دور این صحنه میدید فک میکرد داره از خودش به زور لب میگیره اینبار سعی کرد بدنش رو تو جسمش فروکنه و وضع افتضاح تر شد و دیگه نتونستم خودم کنترل کنم و حالا نخند کی بخند
romangram.com | @romangram_com