#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_64


لبخند زد یه لبخند قشنگ و خاص که مخصوص روح عشق من بود

اره مال من بود از دیشب مال من بود

از دیشب فهمیدم مال منه

از دیشب که با یه کلمه اش فهمیدم توانایی زیرو رو کردن قلبم داره فهمیدم مال منه

پیاده شد و منم پشت سرش پیاده شدم دزدگیر و زدم و جلوتر از اون راه افتادم هنوز یکساعت مونده بود به تعویض شیفت واسه همین از بین پرسنل بیمارستان کسی نمیشناختم هرچند تازه شروع روز دومم بود و بجز چند نفر هنوز با کسی اشنا نشده بودم

مستقیم به سمت سی سی یو رفتم و ایفون استیشن پرستاری زدم چند لحظه بعد صدای خواب الوده ای جواب داد

.بله

.سلام رفیعی هستم انترن شیفت صبح

در با صدای تیکی باز شد رفتم تو یه دختر تو روپوش پرستاری به کانتر پرستاری تکیه داده بود به سرتا پای من نگاهی کرد و گفت

.ترم یکی؟

بالبخند سرتکون دادم که گفت

.از ذوق و شوق زود اومدنت معلومه یه ساعت مونده هنوز


romangram.com | @romangram_com