#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_63

نمیدونم تو صداش چه حسی داشت که اعتراض نکردم عجیب بود که میتونستم موهای یه روح زیر دستم حس کنم نرم و لطیف مثل یه تیکه ابر باریک با همون لحن ارومش زمزمه کرد

.فردا که رفتیم بیمارستان همینجوری موهامو نوازش میکنی

اوهومی زیرلب گفتم که ادامه داد

.کاش وقتی زنده بودم میفهمیدم وجود کسی تو زندگیت که دوسش داری و برات مهمه قشنگترین و ارامش بخش ترین حس دنیاست

قلبم از حرفش ایستاد...تپیدن چجوری بود؟

نه به اون همه اصرارش برای زودتر اومدن نه به اینکه الان دقیق بیست دقیقه بود خیره شده بود به ورودی بیمارستان و نه حرفی میزد نه پیاده میشد خمیازه دیگه ای کشیدم و کشدار گفتم

.منو ساعت 4صبح بیدار کردی به زور بیاریم بیمارستان که به دیدار معشوق ایدیت در بیمارستان بیای... خو پاشو بریم تو دیگه

.میترسم یامین اگه فرضیه ام درست در نیاد چی اگه بازم زنده نشم اگه اتفاقی که میخواییم نیفته چی همه امیدم دود میشه میره هوا

.امادیگه حداقل مطمئنی هر کاری میشده کردی اینجوری میگردیم دنبال یه راه دیگه

برگشت و غمگین ترین نگاهش به چشام دوخت

.فک میکنی نمیدونم راه دیگه ای نیست

با اطمینان و خیلی محکم گفت

.چرا بهترین راه هست...توکل به خدا

romangram.com | @romangram_com