#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_56
هول هولکی لباس پوشیدم و بدون خوردن صبحانه به راه افتاد صبح زود بود و خیابونها حسابی شلوغ بود برای همین بیست دقیقه دیرتر رسیدم به اونجا که رسیدم متوجه شدم بجز من 5نفر دانشجوی دیگه هم دیر رسیدن که از قضا یکی از اونها دقیقا همون دختری بود که دو روز پیش سر صندلی اعصابم رو خرد کرده بود...گل بود به سبزه نیز آراسته شد صبح زود که با یه روح دعوا کرده بودم بعدش هم توی یه ترافیک سرسام آور معطل شدم آخر سر هم بیست دقیقه دیرتر به محل کار و تحصیلم رسیدم حالا هم که باید دقیقا با کسی که ازش بدم میاد پشت در اتاق رئیس بیمارستان منتظر بمونم تا معرفی نامه ام رو تحویل بدم...مجبوری کنار یکی دیگه از اون 5نفر نشستم و منتظر شدم تا منشی اسمم رو بخونه و کارتم رو تحویلم بده بالاخره منشی همراه کارتها اومد
.میلاد خسروی
یکی از پسرها بلند شد و کارتش رو تحویل گرفت منشی دوباره خوند
.نوا معتمد
اون دختره چندش هم بلند شد و کارتش رو گرفت...پس اسمش نوا ست اسمش هم مثل خودش مضخرفه مردم هم بیکارنا دیده بودیم اسم حیوون و رنگ و گل و گیاه رو بچه هاشون بذارن اما این یکی دیگه نوبره خب یه مرتبه اسمش رو میذاشتی داد و فریاد و خودت رو راحت میکردی
.علی دادنیا...سارا تورانی...یامین رفیعی
بلند شدم و کارتم رو تحویل گرفتم منشی توضیح داد
.شما چند دقیقه دیرتر از سایر دانشجو ها رسیدید الان سایر دانشجوها همراه استاد راهنمای امروزشون دارن با محیط بیمارستان آشنا میشن شما هم میتونید برید پیداشون کنید تا حداقل بتونید بقیه مسیر رو همراهیشون کنید...من به همکارم زنگ زدم الان تو icu بودن...طبقه دوم راهرو شرقی
دسته جمعی تشکر کردیم و به سمتی که منشی دفتر رئیس گفته بود رفتیم در طول مسیر سارا خودش رو بهم نزدیک کرد
.سلام من سارام رزیدنت بخش مغز و اعصاب و شما
.یامین...بخش قلب
اون دختره خود شیرین هم اومد و خودش رو جل کرد
romangram.com | @romangram_com