#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_179
با گریه به حرفهای نوا گوش میدادم و پیش خودم واکنشهای آدرین رو تجزیه و تحلیل میکردم شاید ضربان قلبش زمانی تند شده بود که من رو بغل کرده بود شاید زمانی نامنظم شده بود که من گریه میکردم و نمی تونست آرومم کنه و شاید زمانی تندتر از همیشه میتپید که داشت برای آخرین بار منو میبوسید و بعد...
بیهوا از جام بلند شدم و به سمت آسانسور دوییدم نوا پشت سرم با نگرانی پرسید
. کجا داری میری باز
بدون اینکه متوقف شم در حال دوییدن گفتم
. سردخونه
آسانسور رسید و سوار شدم و در آخر فقط شنیدم که گفت
. الان نرو نصفه شبی سردخونه خوفناکه سکته میک...
در آسانسور بسته شد و صدای نوا هم قطع شد و انگار اصلا برای من مهم بود سکته کنم ... اگر ادرین من مرده باشه سکته کردن ارزوی منه ..
وقتی مجددا در آسانسور در زیرین ترین طبقه بیمارستان باز شد از اون خارج شدم و به سمت راهروی دست راست چرخیدم و تا انتهای راهرو رو با قدمهای بلند طی کردم و آهسته در زدم کمی بعد مسئول سرد خونه با صدای خواب آلودی جواب داد
. بله ...کیه
. دکتر رفیعی هستم از ای سی یو...لطفا درو باز کنید
در رو باز کرد و با تعجب به من خیره شد شاید برای اولین بار بود که میدید یه دکتر زن جرات کرده این وقت شب به سردخونه پا بذاره
. میخواستم یکی از بیمارام رو ببینم
romangram.com | @romangram_com