#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_178
نمیروندم پرواز میکردم جوری که به ربع ساعت نکشیده بیمارستان بودم چنان میدوییدم که انگار یه گله سگ دنبالم گذاشتن بالاخره رسیدم پشت در ای سی یو برام مهم نبود اینجا بیمارستان و مریضای این بخش نیاز به آسایش دارن فقط محکم و پر سر و صدا در رو میکوبیدم تا بازش کنن به لحظه نکشید خانم شکوری با توپی پر پشت در ظاهر شد اما قبل از اینکه فرصت کنه دهن باز کنه به کناری هلش دادم و به سمت تخت آخر دویدم...اما نبود...خالی بود...روی اون تخت مرتب شده هم انگار از اول آدرینی وجود نداشته...داد زدم
. پس آدرین کو...کجا بردینش
دستی به شونه ام خورد برگشتم و نگاهش کردم نوا بود که با چشمهای خیس به من نگاه میکرد اینبار آروم پرسیدم
. نوا...آدرین من کو
من رو تو آغوش کشید و سرم رو روی شونه اش گذاشت
. تو باید صبور باشی یامین...با غصه خوردن و اشک ریختن تو چیزی درست نمیشه
این دیونه چی میگفت هربار که کسی تو اون بخش تموم میکرد و نوا مسئول خبر کردن خانواده اش بود هم همین حرفا رو پشت تلفن میزد اما حالا مگه آدرین... بازم فریاد کشیدم
. نوا میگم آدرین کو
خانم شکوری به آرومی اما با لحن عصبی خطاب به نوا گفت
. خانم معتمد ایشون رو ببرید بیرون تا آروم شن...مگه این بخش جای داد و بیداده...خیر سرش دکتره اما هنوز نمیدونه نباید تو بیمارستان داد زد
نوا به زور منو از بخش بیرون برد و روی صندلی های رو به روی ای سی یو نشوند
. یکم بعد از اینکه تو رفتی ضربان قلبش تند شد درست مثل همون وقتایی که بالا سر جسمش می ایستادی و نوازشش میکردی و به لمس دستات آلارم نشون میداد اما بعد نبضش نا منظم شد نمیدونستم باید چکار کنم تا رفتم دکتر شاهوران رو صدا کنم و برگشتم دیدم تپش قلبش از قبل هم تند تر شد و بعد یهو ایستاد... هر چی بهش شوک دادیم فایده نداشت دیگه برنگشت
romangram.com | @romangram_com