#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_177
منو تو آغوشش محکم تر فشار داد
. دیگه جسم نه یامین...باید برگردم اون بالا
یهو از تو بغلش بیرون پریدم...یعنی چی ... یعنی میخواد تنهام بذاره...واسه همیشه ... نه این انصاف نیست...من این رو نمیخوام بلند بلند داد زدم
. نه نمی خوام ...حق نداری...حق نداری...نمیذارم ... نمیذارم
وقتی به خودم اومدم که دیدم سیل اشکام گونه ام رو خیس کرده و توی زمین و آسمون معلقم هرکی جز خودم این صحنه رو میدید فکر میکرد قدرت پرواز دارم یا جادوگری چیزیم اما خودم میدونستم که حالا تو بغل عشقمم و دارم به سمت اتاقمون پرواز میکنم منو روی تختش گذاشت و بالا سرم نشست و صورتم رو غرق بوسه کرد...صورتم که نه اشکام رو میبوسید دونه دونه اشکام رو میبوسید تا محو بشن تا دیگه نباشن و من همچنان گریه میکردم وقتی که دید اشکام تمومی ندارن چشمهام رو که با بهت بهش خیره شده بود تا برای بار آخر تصویرش رو توی ذهنم حک کنه رو بست و دونه دونه میبوسیدشون اول چشم چپ بعد چشم راست و دوباره از اول اما بازم اشکام بند نمیومد بالاخره ناامید شد و با کلافگی دست از کارش کشید
. بس کن یامین هنوز که نمردم داری اینطور خودت رو پر پر میکنی اگه بمیرم میخوای دور از چشم من چکار کنی
با چشمهای خیسم بهش زل زدم و با صدای لرزون از گریه ام نالیدم
. اون وقت منم میمیرم
انگشتش رو گذاشت رو لبام و گفت
. هیشششششششششششش....دیگه حق نداری از مردن حرف بزنی فهمیدی
بازم مثل بچه ها لج کردم
. حرف نمیزنم...عمل میکنم...من میمیرم بدون تو من میم....
لبش رو گذاشت رو لبام و نذاشت ادامه حرفم رو بزنم...یه دستش رو فرو کرد تو موهام و با اون دست گردنم رو نوازش کرد چنان با ولع میبوسید انگار برای بار آخر بود...انگار بوسه سکوتمون داشت میشد بوسه خدافظی با این باور منم شروع کردم به بوسیدنش و برای اولین بار منم بین اشکام باهاش همراهی کردم به وضوح دیدم که لبخند محوی رو لبش نشست یعنی اینکه دیدی بالاخره مجبور شدی و بعد یه قطره اشک از گوشه چشمش چکید چشمام رو بستم که گریه اش رو نبینم اما...اما این باعث شد که دیگه هرگز خودش رو نبینم...پلکام که بسته شد همه چی تموم شد...دیگه بوسه ای نبود...دیگه دستی تو موهام کشیده نمیشد دیگه کسی گردنم رو نوازش نمیکرد... دیگه آدرینی نبود...هرچی بود سکوت و تنهایی و سیاهی بود...خودم تنها تو یه اتاق تاریک روی تختی دراز کشیده بودم که تا چند لحظه پیش شاهد بوسه های آدرین و اشکای من بود...خدایا یعنی همه چی تموم شد ... یعنی رفت ... برای همیشه ...حتی بهش فرصت ندادی ازم خداحافظی کنه ... حتی بهم فرصت ندادی بهش بگم دوسش دارم ... نه نمیذارم اونو ازم بگیری...یهو از جام پریدم و به سمت در خروجی یورش یردم فقط فرصت کردم سوئیچ رو از روی زمین جلوی در ورودی بردارم و چند لحظه بعد ماشین با سرعت از جاش کنده شد...
romangram.com | @romangram_com