#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_174
انگار اتاق داشت دور سرم میچرخید
. دروغ میگی نوا مگه نه ...اینا رو میگی منو بکشونی بیمارستان
از صدای جیغ و گریه من حتی مریم و نرگس که خوابشون سنگین بود هم پریدن و با تعجب به منی که گوشی به دست زار میزدم نگاه کردن تا ببینن چه خبره
نوا کمی مکث کرد انگار دنبال حرفی برای آروم کردن من میگشت
. میدونم هنوزم دوسش داری یامین با تمام اتفاقایی که این مدت افتاد ...گفتم شاید بخوای قبل از اینکه اتفاقی بیفته یه بار دیگه ببینیش
. من الان خودم رو میرسونم
نفهمیدم چی تنم کردم نفهمیدم چی جواب دخترا دادم حتی نفهمیدم چطور خودم رو به بیمارستان رسوندم فقط وقتی به خودم اومدم که داشتم پله های بیمارستان رو با دو بالا میرفتم به تمام آدمای سر راهم هم تنه میزدم جلوی در بخش که رسیدم یهو ایستادم انگار دیگه انرژی نمونده بود که برم تو انگار دلم نمیخواست بازم اون رو زیر دستگاه ببینم تنها کاری که تونستم قبل از سقوطم روی زمین بکنم زدن آیفون جلوی بخش بود چند لحظه بعد صدای نوا پیچید
. بله ... بله ... کی بود زنگ زد
تمام توان باقی مونده ام رو جمع کردم و با عجز نالیدم
. نوا
انگار همین یه جمله کافی بود تا نوا خودش رو با عجله به من که پشت در افتاده بودم برسونه...زیر بغلم رو گرفت و کمک کرد که بلند شم و منم مثل یه بچه حرف گوش کن همراهش به داخل کشیده شدم خواست من رو سمت استیشن پرستاری ببره تا کمی حالم جا بیاد اما با التماس گفتم
. نه....اول میخوام ببینمش
romangram.com | @romangram_com