#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_175
به کمک نوا به سمت تخت آخر رفتم نوا پرده رو کنار زد و من بالاخره دیدمش صورتش مثل وقتایی که خودشو به خواب میزد آروم بود و یه لبخند محوی رو لباش نشسته بود برعکس تموم این روزها که مدام بهم اخم میکرد اینبار داشت به روم میخندید انگار تازه به آرامش رسیده باشه دستم رو از دست نوا کشیدم و به سمت تختش رفتم و دستم روی قلبش گذاشتم و آروم صداش کردم
. آدرین
بلافاصله به صفحه مانیتور خیره شدم انگار حسم نکرد چون برعکس اون زمان که لمسش میکردم و ضربان قلبش تندتر میشد اینبار واکنشی به لمس دست من نشون نداد یه لحظه قلبم گرفت نکنه حتی روحشم منو فراموش کرده باشه ... اما نه خودش گفت که تا عمر داره منو یادش نمیره شاید اصلا اینجا نیست ...آره حتما برگشته خونه و منتظر منه با این فکر انگار جون گرفته باشم با عجله به راه افتادم هنوزم کلید اون خونه دستم بود باید برمیگشتم باید برمیگشتم پیش عشقم
با چنان سرعتی میروندم که با اینکه نیمه شب بود و خیابونا خلوت بود اما باز هم چندبار نزدیک بود تصادف کنم بالاخره رسیدم به خونه دست کردم تو کیفم تا کلید رو پیدا کنم اما انگار ته کیفم گم شده بود مجبور شدم هول هولکی کیفم رو وسط کوچه خالی کنم و بین محتویات کیفم که حالا روی زمین پخش و پلا بود دنبال کلید گشتم و بالاخره پیداش کردم کلید انداختم و در باز شد بدون اینکه به وسایل پخش و پلای تو کوچه ام اهمیتی بدم در رو بستم و به سمت ساختمون دویدم و با صدای بلند اسمش رو صدا میزدم
. آدرین....آدرین...آدرین تورو خدا جواب بده اینجایی
در ساختمون اصلی برعکس همیشه که از ترس تنهایی قفلش میکردم قفل نبود در و چهار طاق باز کردم و توی چهارچوبش ایستادم و بلند تر از قبل اسمش رو فریاد زدم
. آدرین....آدرین
به صدم ثانیه نکشید که خودش رو به نرده های طبقه بالا رسوند و با ناباوری به من خیره شد وقتی دیدمش دلم آروم گرفت نفس راحتی کشیدم و همون جا جلوی در روی زانو خم شدم اما بازم چشم ازش برنداشتم به اندازه تمام روزایی که ندیده بودمش دلتنگش بودم ... اره من این ادرین رو خیلی وقت بود ندیده بودم ...ادرین خودمو ... اونی که دوسش داشتم ...اونی که دوسم داشت وقتی دید توان ایستادن ندارم و خودم رو روی زمین انداختم با عجله پله ها رو پایین اومد و جلوی من زانو زد به ثانیه نکشیده من رو در آغوش کشید
همون آغوشی که هیچ وقت وجود نداشت اما من با تمام وجود حسش میکردم و وقتی که وجود داشت ازش منع شدم آروم کنار گوشم زمزمه کرد
. دلم برات تنگ شده بود عشقم...چه خوب شد که اومدی چه خوب شد
. آدرین تورو خدا تورو خدا ولم نکن...بدون تو من شبیه مرده ها بودم روح نبودم اما روحی تو بدنم هم نداشتم...تورو خدا دوباره ولم نکن ... من اون ادرین نمیخوام ... من همینی که هستی میخوام دوباره ولم نکن
سکوتش طولانی شد دیگه مثل همیشه مقتدر نگفت قول میدم همیشه و هر لحظه کنارت باشم فقط سکوت کرد و این سکوتش من و ترسوند خودم رو از آغوشش که حالا شل شده بود بیرون کشیدم و به چشمهای غمگینش نگاه کردم یه چیزی تو چشماش داشت فریاد میزد اما انگار من زبونش رو بلد نبودم مثل وقتایی که یه فیلم بدون زیرنویس و دوبله رو میدیدی صداش رو میشنیدی و نمیتونستی ترجمه کنی که چی میگه صدای اون نگاه رو به وضوح میشنیدم اما نمیتونستم ترجمه اش کنم زیر لب حرفی که درونم بود و تکرار کردم
. این یعنی چی
romangram.com | @romangram_com