#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_169
از همون بچگی بخاطر رفتار متفاوتم با دخترا هیچ کس بام دوست نمیشد و منم بخاطر افسردگی و گوشه گیریم سراغ کسی نمیرفتم
فامیلی نداشتم و جز مادر و بعدشم برادرای ناتنیم کسی دورم ندیدم
شاید همین موضوع شاید همین تنهایی شاید همین بی کسی بود که باعث شد انقد زود دل ببندم به کسی که بود و نبود .... به کسی که نبودنش محرض تر از بودنش بود .... به کسی که حتی اگر میبود مال من نمیبود
و حالا بعد از بیست و چند سال حالا که اعتماد کردم و دل بستم ... به این زودی دلم رو شکستن
یعنی فقط همین.... به همین اسونی ... عشق همین بود ... امروز دوست دارم فردا دیگه ندارم
با فرو رفتن چنگال کسی تو پهلوم از فکر بیرون اومد میلاد بود کاراموز پرستاری بخشمون و همکارم ... همون پسری که روز اول به بیمارای تخت یک و دو لقب دوست دختر دوست پسر داده بود و خنده من باعث شده بود که با هم دوستای خوبی بشیم دومین دوستم بعد از نوا که بعد از این همه سال پیدا کرده بودم و براشون بداخمی و کم حرفیم مهم نبود
. چته تو فکری
. دل و دماغ ندارم
یه قلپ از دوغش خورد و گفت
. اون که چیز جدیدی نیست من بیشتر وقتی دل و دماغ داری تععجب میکنم اما مثل همیشه هم نیستی ... همیشه فقط اروم بودی الان تو هپروتی انگار تو این دنیا نیستی
بازم جوابی ندادم جوابی نداشتم بدم چی میگفتم ... باید همه جا جار میزدم کسی که میخوامش به من به چشم متجاوز نگاه میکنه و انقد از من بدش میاد که چپ و راست بهم تهمت میزنه و دلم رو میشکنه و من انقدر بی رگ و ریشم که بازم میرم سمتش که همین الانشم تو فکرشم
میلاد بیچاره کلی سعی کرد از این حال و هوا درم بیاره و دست اخر با تعریف خاطره هجده سالگیش موفق شد
. اقا ما هیجده سالمون بود عاشق دختر عمه مون شدیم حالا رومونم نمیشد بریم به خانوادمون بگیم زن میخواییم و برین خواسگاری اومدیم کلی نقشه کشیدیم چه کنیم چه نکنیم یه مهمونی بود اخر هر ماه همه خونه پدربزرگم جمع میشدن گفتم تو این مهمونی میرم با بچه ها بازی میکنیم اینام میگن این دیگه وقت بابا شدنشه بریم واسش زن بگیریم اقا انقد شلوغ کردیم که بابام در اومد گفت این بچه کی بزرگ میشه بریم واسش زن بگیریم
romangram.com | @romangram_com