#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_167

وسط حرفم مرید

. همه دکترا وقتی میخوان بیمارشون معاینه کنن اینجوری میپرن تو بغلشون و میرن تو تختشون

خفه خون گرفتم زبونم بند اومد از این همه نامردی اخمم جوری گره خورد که انگار دیگه قرار نبود باز بشه

. اشتباه به عرضتون رسوندن جناب این بار من نپریدم بغل شما خود شما بزور منو بغل کردی

.کی اونوقت.... وقتی خواب بودم

چپ چپ نیگاش کردم اما تا خواستم جواب دندون شکنی بهش بدم حرفی زد که برای بار اخر دلم شکست

. تو این مدت که اینجا خونه من مهمون بودی و بهت اعتماد کرده بودم چندبار وقتی خواب بودم به حریم من تعرض کردی

اینبار جدی حرفی برام نیومد تنها جوابی که میشد به این اوج بی احترامی داد کشیده محکمی بود که با تموم قدرتم تو صورتش خوابوندم و قدرتم تحلیل رفت

با پاهای لرزون و جونی که دیگه تو تن و روحم نمونده بود پاشدم و از اتاقش ردم بیرون مستقیم به اتاقی که به ما داده بود رفتم مریم و نرگس هنوز خواب بودن

توان حرف زدن نداشتم توان توضیح دادن نداشتم فوقش یه اس به نوا میدادم و میگفتم همراه دخترا برگردن خونه خاله اش

همه وسایلم که زیاد هم نبود و اکثرش به انباری خونه خاله نوا منتقل کرده بودم جمع کردم و توی ساکم ریختم و مانتومو بدون اینکه دکمه هاشو ببندم تنم کردم و خواستم با عجله اون خونه ترک کنم بس بود این همه تحقیر و توهین و تهمت برای یه عشق کوتاه مدت

دلی نمونده بود بشکنه درست غرورم که مونده بود ... شخصیت و ابروم که مونده بود

شالم از روی شونه ام برداشتم و بدون مرتب کردن روی سرم انداختم و کیف و ساکم تو دست گرفتم و به سمت پارکینگ رفتم جلوی در سد راهم شد

romangram.com | @romangram_com