#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_164
از برخورد نفس گرمش پایین گوشم سست شدم هیچ وقت نمیدونستم انقد بیجنبه ام خیلی محسوس ازش فاصله گرفتم و بهش زل زدم چی تو این بشر بود که وقتی نبود عاشقش شدم و حالا که هست با این همه تلخی هنوزم عاشقشم
.بیا بریم بخریمش به هرحال یه مانتو بهت بدهکارم
از جام تکون نخوردم ... نمیتونستم هنوزم تو شک این همه نزدیکی بودم این همه شوک که قلبم اینطوری لرزونده بود اینطوری که بخاطر یه مانتو که صدقه اش روی بدهیش گذاشته بود و من دوست داشتم مثل دختر بچه های تازه به بلوغ رسیده فکر کنم شوهرم میخواد برام مانتو بخره
چند روزی بود که خونه ادرین مهمون بودیم و شکر خدا تو این مدت جز یه تشنج و چندبار سردرد شدید که حسابی سگ اخلاقش کرده بود مشکل دیگه ای نداشت
صبح زود و بود و شیفت صبح بودم
نوا بخاطر اینکه در نبود من مراقب بیمارم یعنی ادرین باشه با یکی از بچه های اون شیفت جابه جا شده بود و الانابود که سربرسه
بیدارشدم و سریع دست و روم شستم و به اشپزخونه رفتم که صبحانه رو اماده کنم که بجای ادرین که همیشه این موقع بیدار بود و چایی رو دم داده بود رانیا رو توی اشپزخانه دیدم که فرم مدرسه تنش بود و نون و پنیرش بدون چایی شیرین میخورد
.صبح بخیر خاله جون
.صبح بخیر عزیزم پس داداشت کجاست
.خوابه هنوز از دیشب که خوابیده هنوز پا نشده هرچیم صداش کردم پاشه برام چایی بپزه محلم نذاشت
ترسیدم تو این چند روز خوب فهمیده بودم سردردایی که وقت خواب سراغش میاد نمیذاره بیشتر از پنج شیش ساعت بخوابه و حالا رانیا میگفت از 9شب دیشب که رفت بخوابه تا الان خوابیده ... امکان نداره .... خدایا نکنه باز رفته باشه تو کما و این دختر بچه نمیفهمه
سعی کردم بدون اینکه رانیا بترسونم به اتاقش برم به لهانه اینکه برم اماده شم واسه بیمارستان از اشپزخونه زدم بیرون و با عجله خودم به اتاق ادرین رسوندم
romangram.com | @romangram_com