#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_163

. پاشید لباساتون عوض کنید اول بریم بچیزی بخوریم که مردم گشنگی بعدم واسه این خانم مانتو محبوبش بدیم خشکشویی

هیچ وفت دور و اطرافم هیچ بچه ای نبود

فامیل مامان که بخاطر ازدواج با بابا طردش کرده بودن فامیل باباهم از بعد مرگش بخاطر دعوا سر ارث و میراث ترکنون کرده بودن

تو خونه خودمون هم که من از همه کوچیکتر بودم

هیچ وقت دورم هیچ بچه کوچیکی نبود هیچ وقت حس مادری حس بزرگتر بودن نداشتم

و حالا برام جالب بود غذا خوردنش وقتی تو رستوران بودیم ... راه رفتنش ... خندبدن و ازاد و سرخوش بودنش ... با ذوق به ویترین عروسک فروشی نگاه کردنش برام جالب بود

کف دوتا دستاش به شیشه ویترین چسبونده بود و جاب دماغش روی شیشه مونده بود

انقد به این حرکتش خندیدیم که کل پاساژ برگشتن و نگامون کردن و ادربن مجبور شد برخلاف میلش باربی براش بخره

بعد از عروسک هم خیلی زود نوبت بستنی شد و انگار که با کل صورتش بستنی میخورد

درحال گشتن و خندیدن به رفتارای رانیا بودیم که چشمم به ویترین مانتو فروشی افتاد

اینکه میگن عشق در یک نگاه همین بودا والا ما نگاه اول به ادرین جای عشق ازش ترسیدیم فکر کردیم دزده ولی با نگاه اول به این مانتو عاشقش شدم

رنگش خاص بود یچیز بود بین ابی و سبز و فیروزه ای و یقه و سر استین و کمرش یه گیپور مشکی خیلی خوشگل خورده بود

. قیافت شده شبیه رانیا وقتی اون باربی میخواست

romangram.com | @romangram_com