#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_157
. مرده ... کشتنش
اروم گرفت دوباره بی ازار به گوشه تخت کز کرد و نگاهش اینبار به برادرش دوخت
. میخواسته از مرز دوبی رد بشه مرزدارا زدنش درجا مرده
برادرش لبخند محزونی زد و مثل یه بچه روی پاهای ادرین سرگذاشت و خوابید
ارنجش تکیه داده بود به پنجره ماشین و به بیرون نگاه میکرد و نمیکرد حواسش اصلا اینجا نبود و میدونستم کجاست
یرادرش حواس منم معطوف کرده بود
کم نیست اینکه خودت با دستای خودت عشقت رو بکشی از ترس ابروش و یک ثانیه بعد بفهمی عجب اشتباه بزرگی
و منو یاد خودم انداخت اما برای من برعکس بود من عشقم با دستای خودم با دعاها و ایمان خودم زنده کرده بودم و ...
نمیدونم پشیمون بودم یا نبودم
به ادرین نگاه کردم که تو خودش بود و باور کردم که برای من هم نباشه سلامتی و شادیش رو همیشه میخوام
نگاهی به اطرافش کرد و بالاخره متوجه شد به سمت خونه نمیریم
.کجا میری
.فروشگاه واسه چی
romangram.com | @romangram_com