#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_156
پیاده شدم و دزدگیر زدم و همراهش رفتم مستقیم به اتاق برادرش رفت درو که باز کرد از صحنه روبروم دلم شکست
یه پسر جوون با مو و ریش بلند که اروم روی تخت کز کرده بود و دستاش بهم بسته بودن
به چشماش که نگاه میکرد از نگاه غمگینش بغصت میگرفت
همونجا کنار در روی صندلی نشستم و به ادرین که حالا برادرش بغل کرده بود نگاه میکردم
.داداش اومدم دیدنت بالاخره ... بی معرفت این مدت دلت برام تنگ نشد ... نگفتی برادرم کجاست خوبه نیست زندست مردست ... اصلا فهمیدی چی به سرم اومد
برادرش انگار اصلا نمیشنید واکنشی نشون نداد
. همه دنیات شده ایرا ... دیگه منو رانیا برات مهم نیستیم
چند لحظه سکوت کرد شاید واکنشی ببینه اما هیچی دوباره گفت
.رفتم دنبال بهزاد
یهو قیامت شد ... با دستای بسته قیامت به پا کرد خودش به در و دیوار میکوبید و عربده میزد ادرین دستش دورش حلقه کرد تا مهارش کنه و مدام میکفت
. اروم اروم
اما وقتی دید فایده نداره داد زد
romangram.com | @romangram_com