#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_144
منتظر بقیه حرفش شدم اما دیگه ادامه نداد و فقط خیلی عجیب به من خیره شد
ترسیدم چیزی بپرسم و باز متهم به اویزون بودن بشم سکوت کردم
مدتی بعد جلوی درب خونه پارک کردم کلید که تو بنگاه تحویلش داده بودم تو قفل چرخوند و تعارف کرد برم تو گفتم
.تا من وسایل جمع میکنم شما سی تی اسکنت بیار ببینم
برگشتش همراه با سی تی اسکنش مصادف شد با بستن چمدونم روی تخت کنارم نشست و به اتاق نگاه کرد
.تو اتاق من میخوابیدی
اوهومی گفتم و پاکت سیتی رو ازش گرفتم اما هنوز ورق رو بیرون نکشیده ادرین روی تخت افتاد و شروع به لرزیدن کرد
.داداشی
رانیا خودش روی ادرین تشنج کرده انداخت و من نمیدونستم بچه از ادرین دور کنم یا ادرین به چهلو خم کنم
داشتم وسایلی که جمع کردم کنار در میگذاشتم که رانیا بدو بدو اومد
.خاله خاله داداشم بیدار شد
به ذوق کودکانه اش از بیکس نشدن لبخند زدم و همراهش به اتاق رفتم ادرین بیدار شده بود و میخواست از جاش بلند شه
romangram.com | @romangram_com