#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_145
.پانشو سرت گیج میره یکم دراز بکش تا معاینه ات کنم
یه نگاه به من و یه نگاه به پنجره که تاریکی شب نشون میداد انداخت و پرسید
.نرفتی
دلم گرفت من بخاطر نگرانی برای اون مونده بودم و اون منتظر زودتر رفتن من بود
.نه خواهرت ترسیده بود نخواستم تنهاش بزارم
به رانیا که کنار تخت نشسته بود و با ذوق داداشش نگاه میکرد چشم دوختم و گفتم
. نمیخواستم خدایی نکرده اتفاقی که برای من افتاده بود برای این طفل معصومم بیفته ...اینکه تو این سن با تموم وجود بیکس بودن حس کنی خیلی سخته
خیره نگام کرد و بهو گفت
. تو همونی نیستی که وقتی بچه بود با باباش خونه تنها موند باباش فوت کرده بود
باچشمای گرد نیگاش کردم این حرف من وقتی ادرین روح بود بهش زده بودم یعنی منو یادش اومده بود ... با لکنت پرسیدم
. از ..کجا ... نکنه یادت اومده
نمیدونم از کجا میدونم ولی میدونم همچین چیزی انگار تو ضمیر ناخوداگاهم بود
اهی کشیدم ضمیر ناخوداگاهشم منو یادش بود اما خودش نه
romangram.com | @romangram_com