#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_129
اهی کشیدم لباسای کثیفم دراوردم و سریع گربه شور کردم و حوله دور پیچیدم و بیرون اوموم با همون حوله روی تخت دراز کشیدم و به بالشت روبروم که همیشه جای سر ادرین بود نگاه کردم اما پس چرا مثل همیشه تا چشم باز کردم چشمای بازشو روبروم ندیدم
شیفت شب بودم و تا دوساعت دیگه باید برمیگشتم بیمارستان
آه بیمارستان ... چطور تحمل کنم اون بیمارستان رو ... چطور
شیفتای شب سخت بود ساکت و حوصله بر البته ای سی یو همیشه ساکت بود اما ...
نمیدونم شاید امشب فرق میکرد که هرکاری میکردم نمیگذشت
ساعت تازه 3بود پوفی کشیدم و بلند شدم رفتم سراغ تخت چهار
جای ادرین یه پیرمرد اورده بودن که موقع دعوا با زنش سکته کرده بود و من وقتی شنیدم به این فکر کردم که بعد این همه سال زندگی و داشتن کلی بچه و نوه یعنی هنوزم با هم تفاهم ندارن که دعوا میکنن اونم به این شدت که باعث سکته بشه
و به این فکر کردم که چی باعث تفاهم میشه ... اصلا تفاهم درباره چی ...خود تفاهم یعنی چی
منو ادرین تفاهم داشتیم... نه نداشتیم ما فقط تفاوت داشتیم اما پس پای این عشق چجوری به قلبامون باز شد ... البته به قلب من
انقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کی پشت در این اتاق رسیدم
اصلا واسه چی اومده بودم این بخش
پوزخند زدم کارم از عشق گذشته بود دیگه حتی پاهامم به سمتش کشیده میشد چه برسه به دلم
به در اتاق نگاه کردم این وقت شب حتما خوابه حداقل تو خواب نگاش کنم امکان نداره تو خواب پسم بزنه
romangram.com | @romangram_com