#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_127
رانیای کوچولو به عروسک توی دستش که نگاه من دتبالش بود نگاهی کرد و با همه بچگیش فهمید باید توضیح بده
.اسمش خاله خرس ست خیلی دوسش دارم اجی ایرام برام خریده بود اوردمش پیش داداش باشه که شبها تنهایی نترسه
آه کشیدم و چیزی نگفتم بازم رانیا حرف زد
.خانم دکتر داداشم خوب خوب شده مگه نه
تو دلم گفتم نه اتفاقا داداشت از بدم بدتر شده که دل تنها دوستش عشقش میشکنه اما با سر جواب مثبت دادم و اشک چشمامو با دستمالی که رانیا روی مانتوم گذاشت پاک کردم دوباره ادامه داد
. شیرین جون بهم قول داده بود وقتی داداش بیدار شد دوباره با هم برمیگردیم خونه خودمون من دلم نمیخواد خونه شیرین جون بمونم مامانش خیلی اذیتم میکنه اما وقتی بهش گفتم داداشی که مرخص شد برمیگردم خونه خودمون گفت شما اجازه نمیدی ... راست میگه شما اجازه نمیدی
به این دختر 7ساله نگاه کردم که میخواست منو از خونه ام بیرون کنه دلم میخواست داد بزنم نه اجازه نمیدم نه به تو که خونه ام بگیری نه به داداشت که دلمو بشکنه اما داد زدن سر دختر 7ساله ای که هیچکس تو این دنیا نداشت جز یه داداش مریص و یه خونه پر از خاطره دل منو اروم نمیکرد شکسته هاشو بند نمیزد پس بلند شدم و بدون جواب راهمو کشیدم رفتم معلوم نبود بمونم چه چیز دیگه ای بخوان ازم بگیرن این خواهر و برادر
چشمام به زور باز بود از گریه و بی خوابی خستگی پف کرده بود از جام بلند شدم و به سمت خونه رفتم موندم فایده ای نداشت سوار ماشین که شدم گوشیم زنگ خورد ماهان بود بی رمق تر از اون بودم که جواب بدم اما تا همین جا هم نگرانشون کرده بودم
.بله
صدای دادش گوشم کر کرد
.بله و درد بله زهرمار کدوم گوری هستی تو
.اصفهانم
چند لحظه سکوت کرد و دوباره داد زد
romangram.com | @romangram_com