#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_125

حتی نموندنم بقیه حرفش بشنوم به سمت بخش مردان دوییدم شماره اتاق از پرستار بخش پرسیدم نگاهی با تعجب به مانتو شوره زده ام انداخت و شماره اتاق گفت

به اتاق که رسیدم نفسی تازه کردم و در رو باز کردم

اتاق چهار تخته بود که روی یکی از تخت ها ادرین خوابیده بود و با خواهر کوچیکش که همراه شیرین اومده بود ملاقات صحبت میکرد درو که باز کردم نگاهشون به سمتم برگشت اب دهنمو قورت دادم و به سمتش پرواز کردم و خودمو توی بغلش انداختم

.خدایا شکرت .... شکرت که ادرینم رو بهم برگردوندی

گیج به ادرینی نگاه کردم که منو از اغوشش به عقب هل داده بود اخم کرد و گفت

.یعنی چی خانم یکم شرم و حیا هم خوب چیزیه ...اخه ادم درست حسابی از راه نرسیده خودشو میندازه بغل ادم اونم با این سر و وضع

صدای شکستن قلبم شنیدم و بعد از اون تپشی حس نکردم

انقد انعکاس اون شکست تو گوشم اکو میزد که دیگه دنیا رو هم حس نمیکردم چه برسه به قلبم دنیا ایستاد زمان ایستاد و فقط یه چیز میدیدم اخمهای درهم و نگاه غریب ادرین

اب دهنمو قورت دادم من این همه راه بی وقفه رانندگی نکردم که بیام و رد بشنوم بیام و بشکنم

. منو نمیشناسی ادرین؟

چشماشو ریز کرد و نگام کرد اما نشناخت که از شدت اخمش کم که نشد هیچ بیشتر هم شد

من نمیبازم کم نیارم بازم سعی میکنم

.منم ادرین ...یامین...دوستت ... دکترت .... عشقت ... منو یادت نمیاد

romangram.com | @romangram_com