#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_118
ماکان خیلی جدی گفت
.رضا مومیایی که هیچ زن و بچه ام هم تو اون کلبه جا میموندن برنمیگشتم بشین سرجات انقد تز نده
همون موقع بود که زنگ در بصدا اومد هممون برگشتیم و به ساعت نگاه کردیم یعنی کی بود این موقع
پسرا ترسیدن و من به ادرین که سرش از دیوار رد کرده بود که ببینه کی پشت دره نگاه کردم
پسرا سلاح های سردشون تو دست فشردن و قدرت پیدا کردن بپرسن کیه
.از کلانتری منطقه دو مزاحم میشم شما شخصی به نام رضا دده بالا میشناسید
مانی به سرعت مشغول برداشتن میز و صندلی های پشت در شد و در همون حال گفت
.بدبخت شدم جنازه رضا پیدا کردن چطوری به مادرش خبر بدم
ادرین دیدم که تموم قد برگشت داخل اتاق و قشنگ کرد از خنده باتعجب نگاش کردم چی انقد خنده دار بود در که باز شد دلیل خنده های ادرین فهمیدم
دوتا دست رضا هم تا سرشونه توی گچ رفته بود یعنی فقط دوتا پا توی گچ کم داشت که بشه به عنوان مومیایی به موزه اهداش کرد
سرباز همراهش توضیح داد
.چندتا خانم تو پارک جنگلی پیداش کردن بخاطر سر و صورت باند پیچیش توی شب یکم ترسیدن و با قفل فرمون افتادن به جون بنده خدا
romangram.com | @romangram_com