#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_117

.داره دنبالمون میاد

پسرا برگشتن پشت سرشون نگاه کردن و رضا دیدن که زیر ملافه در حال دست و پا زدن بود و فقط من بودم که میدونستم کسی که زیر ملافه غرق خون رضاست

همه جیع و داد کنان یرعتشون بیشتر کردن

ماهان از جیبش سوییچ دراورد اما از ترس از دستش افتاد خم شد و سریع برش داشت و قبل از اینکه روح یا جن خون خوار بهمون برسه بالاخره به ترسش غلبه کرد و دزدگیر زد و همه خودمون توی ماشین انداختیم و ماهان با نهایت سرعت استارت کرد و به سمت خروجی روند و لحظه اخر ادرین دیدم که روی کاپوت پرید و همراهمون میاد برگشتم و رضا دیدم در حالی که از شر ملافه راحت شده بود و دنبال ماشین میدویید اما پسرا انقدر ترسیده بودن که متوجه غیبت رضانشدن

وقتی رسیدیم ویلا که دیگه نور علی نور بود پسرا در سه قفله کردن پشت در میز و صندای گذاشتن پنجره ها چک کردن که بسته باشه و پرده ها کشیدن و یکی یه صلاح سرد دستشون گرفتن و وقتی اقدامات امنیتیشون تموم شد ساعت نزدیک پنج صبح بود حالا انگار اگر واقعا جن و روحی وجود داشت نمیتونست از دیوار رد شه

بالاخره وقتی اروم گرفتن روی مبل نشستن متوجه غیبت رضا شدن و اولین نفر کسی نبود بجز رفیق شفیق رضا جناب مانی خان

.رضا کو پس

ماهان چشماشو ریز کرد

.ازکلبه به بعد دیگه ندیدمش

ماکان زد پشت دستش و لبش گزید

.خاک به سرم لولو خوردش

مانی از ادای ماکان ترسید

.نکنه جدی جنه گرفتتش...پاشید بریم دنبالش

romangram.com | @romangram_com