#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_116
ماکان و مانی از ترس پریدن بغل ماهان و ماهان داد زد
.خاک بر سر ترسوت رضا بکش کنار نجسم کردی
با این حرف ادرین کف کلبه افتاد به قهقهه و بین خنده اش تکرار میکرد
.رضا شاشو رضا شاشو
به زور جلوی خودم گرفتم که نخندم مبادا حالت ترسناکم از بین بره و ادامه دادم
.نگهبان صدایی از پشت کلبه اش شنید
ادرین خودش جمع کرد و به سمت پشت کلبه رفت تن صدامو بالاتر بردم تا ترسناکتر شه
.اونجا زنش رو دید در حالی که لباسهاش و دور دهنش غرق خون بود و کنارش پنج تا جسد تیکه تیکه شده افتاده بود و داشت با بیل زمین میکند
یهو مانی داد زد
.بچه ها اونجارو
پنجره سمت پشت کلبه نشون داد که ادرین در حالی که ملافه سفید غرق سس گوجه روی سرش انداخته بود ادای بیل زدن در میاورد یهو برگشت سمت پنجره انگار داره به ما نگاه میکنه و بیل رو به سمت دیوار کلبه انداخت
پسرا از جا پریدن اولش گیج بودن و فقط دور خودشون میدوییدن ودنبال راه فرار بودن اول ماهان در شکسته پیدا کرد و خودش به بیرون کلبه پرت کرد و مانی دست منو که از شدت خنده کف کلبه افتاده بودم و کشید و همگی به سمت بیرون کلبه فرار کردیم و با سرعت به سمت ماشین میدوییدیم و رضا اخرین نفر بود برگشتم پشت سرم نگاه کردم ببینم ادرین هم داره میاد یا نه که مبادا جاش بزاریم که ادرین دیدم که ملافه غرق خون روی سر رضا انداخت نقشه اش گرفتم و جیغ کشیدم
romangram.com | @romangram_com