#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_115
مانی دست ماهان گرفت و هر چهار نفرشون اب دهنشون قورت دادن
ماکان با صدای لرزونی پرسید
.چی شد چی بود
مانی محکم تر دست ماهان فشرد و گفت
.نکنه جنه بوده
خنده ام خوردم و ادامه دادم
.یه روز نگهبان پارک متوجه میشه هر مسافری که شب توی پارک جنگلی چادر میزنه صبح فرداش غیب میشه و همه مردم درباره اینکه این غیب شدنا ریر سر یه جن حرف میزنن
پسرا نگاهی بین هم رد و بدل کردن
. یه شب وقتی نیمه شب از خواب بیدار میشه میبینه که زنش کنارش نیست میترسه و فک میکنه جن جنگل بلایی که سر زنش اورده تبرش رو برمیداره و میره تا دنبال رنش بگرده اما....
ماهان با فریاد بین حرفم پرید
.هییییس صدای چیه
همه ساکت شدن و گوش دادن صدای کشیده شدن چیزی روی زمین میومد
ماکان نور موبایلش به سمتی که صدا میومد انداخت تبری روی زمین کشیده میشد و من به ادرینی که در حال قهقهه زدن شیطانی و مسخره بازی تبر کف کلبه میکشید لبخند زدم
romangram.com | @romangram_com