#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_114
.از جنه سرخور تو ووووی وووی مامان شب توجام بارون نیاد
رضا یه صدایی دراورد که حدس زدم خنده ای چیزی بود و یه چپ چپ نثارش کردم و رو به ماکان گفتم
.داشتم میومدم یه کلبه دیدم که یکی رفت توش اما هرچی در زدم کسی درباز نکرد اگه خیلی مردی و راست میگی بیا بریم داستان ترسناک تو یه کلبه ی وسط جنگله تاریک که جنزده است واست تعریف کنم
و مردا کافی بود با مردونگی شون تحریکشون کنی تا برات کوه قاف جا به جا کنن
به سمت کلبه رفتیم یه کلبه نیمه کاره بود که انگار اتیش گرفته بود و سقفش ریخته بود که غیر قابل سکونت شده بود و اگر این جنگل مصنوعی نبود میگفتم حتما یه خرس درش و شیشه پنجره ها رو اونجور نصفه نیمه شکسته
از در شکسته یکی یکی رد شدیم و وارد کلبه شدیم و البته ادرین پشت سر ما به همراه وسایل مورد نیاز میومد
داخل کلبه به تخت بود که یه ملافه چرک روش مچاله شده بود و یه پایه تخت شکسته بود و یه چراغ علاالدین قدیمی رو زمین افتاده بود
وسط کلبه چهار زانو نشستم و پسرا هم رو به روم نشستن
چراغ قوه گوشیم روی صورتم انداختم که موقع تعریف داستان میمک صورتم وقتی ترسناک میکردم ببینن و انگار پسرا هم از محیط کلبه ترسیده بودن که چراغ قوه گوشی هاشون روشن کردن و هر از چند گاهی دور و اطراف کلبه دید میزدن که خبری نباشه
صدام صاف کردم و با ترسناک ترین و مرموز ترین تن صدام شروع به تعریف کردم
.این کلبه رو که دیدم از نگهبان دربارش پرسیدم اون گفت صدسال قبل وقتی که این پارک جنگلی تازه تاسیس شده بود این کلبه نگهبان پارک برای خودش و همسرش که بعدها میفهمه یه جن خبیث بوده ساخته بود
اینجای حرفم ادرین از بیرون کلبه دوتا لنگه پنجره رو به هم کوبید که باعث شد شیشه شکسته هایی که به پنجره مونده بود روی زمین بریزه و صدای مهیبی بده
romangram.com | @romangram_com