#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_110


بامشت کوبیدم تو دلش و به شوخی گفتم

.گمشو این که نذر حساب نمیشه

.چرا خیرم هرچیز خوبی نذر حساب میشه

.این به نفع تو نه خدا

.برای خدا منفعت بنده هاش مهمه اون حسابگر و معامله گر نیست

حرفش خیلی به دلم نشست نذرش هم همینطور سربلند کردم که این همه حس خوب رو تا منفجرم نکرده با یه بوسه خالی کنم که صدای سرحال ماکان از پشت در مانع شد

.اهای اهل خونه پاشین بند و بساط جمع جور کنیم تا خانزاده اینبار دست و پاشو مومیایی نکرده بریم پارک جنگلی چادر بزنیم

تا نگاهم به رضا میفتاد از خنده میترکیدم سرش که باند پیچی بود حالاچونه اش هم شکسته بود و باندپیچیده بودن دیگه ازش فقط یه چشم و بینی پیدا بود و بقیش درست مثل مومیایی زیر باند بود

برای بار بیستم بود که نگاهش کردم خندیدم که صداش دراومد البته اصلا حرفاش مقهوم نبودچون نمیتونست فکش تکون بده و این بیشتر باعث خنده ام میشد مانی باخنده داد زد

.پاشو دختر پاشو کم دوست منو اذیت کن

ماکان هم گفت

.پاشو برو خانم دکتر پاشو برو یکم بگرد هی این مومیایی نگاه مکنی خنده ات بگیره...برو ایشالا تا تو برگردی دست و پاشم مومیایی میشه سوژه خنده ات دو برابر میشه


romangram.com | @romangram_com