#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_104


.خوشحال تر از این نمیشم

مانی و ماهان رضا رو که سرش شکسته بود و واسه یه شکستگی زمین و زمان خبر کرده بود رو بردن بیمارستان و منم خوش و خرم همراه عشق غیرتی انتقام جوی روح خودم به کنار دریا رفتم

وسط هفته بود و پاییز اونقدرا شلوع نبود یعنی در واقع اصلا کسی نبود جز یه دختر با روپوش مدرسه و یه پسر هفده هجده ساله که انقدر درگیر خودشون بودن که به یه زن مثلا دیونه که با هوا حرف میزنه توجهی نکنن

.یعنی عاشقتم خوب حالشو گرفتی

.روی شن ها نشسته و منو تو بغلش جا داد و گفت

.تازه کجاشو دیدی براش برنامه دارم

سرم رو جوری روی شونه اش قرار دادم که صورتش رو ببینم و پرسیدم

.چه برنامه ای بگو بگو

.نمیدونم به یه احظار روح مثل اونی که واسه دختر خاله ها نوا انجام دادی فکر کردم یا مثلا به روش روح انتقامجو مثل اونی که خود نوا باش ترسوندیم اما بنظرم اینا تکراری شده دیگه مزه نداره ... تو چی...چیزی به ذهنت میرسه

اهی کشیدم و گفتم

.میدونی تو ذهن من چی میگذره

.چی


romangram.com | @romangram_com