#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_103
.خدمتکار اون عمه کتی جونته که بازیرمیزی دادن به عزراییل هنوز زندست
کلید پرت کرد سمت رضا
.اوی نوکر جان وسایل خانم بیار تو
رضا صبر کرد ماکان رفت داخل و بعد هیض به من نگاه کرد و گفت
.چشم قربون خانمم میرم من
ادرین به سمت رضا یورش برد و مشتش تو چونه اش نشست
اما مشتش از صورت رضا عبور کرد و رضا حتی در حد نیش پشه هم چیزی حس نکرد
پوووفی کشیدم این بشر کی میخواد یادش بمونه تنها کسی که میتونه لمس کنه منم
اومدم رامو بکشم و برم که صدای جیغ رضا بلند شد برگشتم و دیدم جلوی در نقش زمین شده و چمدون منم روش افتاده به گلدون جلوی پاش و لبخند پت و پهن ادرین نگاه کردم چشمکی زد و گفت
. اوفی دلم خنک شد
ناخوداگاه از این حرفش خنده ام گرفت مانی و ماهان که با داد رضا خودشونو رسونده بودن به خنده من با تعجب نگاه کردن مانی از اینکه از افتادن رفیق شفیقش انقد ذوق کردم اخم کرد اما ماهان به کنایه گفت
. الان خوشحالی؟
به ادرین که با مسخره بازی بالا پایین میپرید و شلنگ تخته مینداخت و شکلک درمیاورد نگاه عاشقانه ای کردم و گفتم
romangram.com | @romangram_com