#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_102
ته دلم ذوق کردم قربونش برم غیرتی شده بود
برگشت سمتم و گفت
.من موندم این داداش تو چی توی این عتیقه دیده باش دوست شده
انگشتش تهدید وار تکون داد
.از الان بگم من هیچ ضمانتی نمیدم این یارو بیاد سمتت جوری نترسونمش پشت سرشم نتونه نگاه کنه ها بعد نگی نکن داداشام میترسن ال و بلا
با مهربونترین لبخندی که از خودم سراغ داشتم به این همه غیرتش لبخند زدم جوری که باعث شد تموم غرغراش یادش بره و بخنده
مامان من حاضر بود پولاشو اتیش بزنه اما پول واسه خرید ویلای شمال نده اعتقاد داشت جز دردسر هیچی نداره و همیشه میگفت ما که 24ساعت شمال نیستیم به همه هم نمیشه اعتماد کرد از کجا معلوم وقتی نیستیم سرایدار خونه به ادم ناجوری کرایه نده اون وقت همه دردسرش واسه صاحبخونه ست و من حوصله دردسر ندارم بنابراین این چنین بود که هر4تای ما طبق قانون نانوشته هرچی منع بشه جذاب تر میشه ولمون میکردن 7روز هفته رو شمال بودیم و چون ویلا نداشتیم مجبور بودیم کلید ویلای این نمونه انگلیت بشر ازش بگیریم بهر حال اون نگرانی اینو نداشت شاید خلافکارا خونه اش کرایه کنن از خودش خلافتر فک نکنم کسی وجود داشته باشه
یه ویلای کوچولو داشت که برعکس این فیلمها و رمانای ایرانی دریای اختصاصی نداشت اما در عوض تا دریا فقط 5دیقه فاصله داشت کوچیک بود و کلا یک خواب بیشتر نداشت و تو رودروایسی با مانی همون یه اتاق هم خیر سرش سخاوتمندانه تقدیم به من کرد و قرار شد هرچهارتاشون تو سالن بخوابن پاریکنگ ویلا انقد کوچیک بود که با ماشین ماهان پرشد و من مجبور شدم همون دم در پارک کنم سوییچ سمت ماکان پرت کردم و گفتم
.خدمتکار وسایل منو ببر داخل تا من میرم به عشقم سلام کنم
ادرین برگشت سمتم و شوکه تکرار کرد
.عشقم؟؟؟؟!
هم زمان ماکان نق نق کرد
romangram.com | @romangram_com