#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_101
مانی اومد و با دیدن رضا پشت در لبخندش عمیق شد و من تو کار خذا موندم چرا پسر به اقایی داداش مانی من باید با نچسب ترین ادم دنیا رفیق فاب باشه
.عه رضا اومد درو باز کن من دعوتش کردم
چشام چارتا شد یعنی من باید تعطیلاتم کنار این نفهم بگذرونم
مانی بدون توجه به نگاه متعجب من در رو باز کرد و لحظاتی بعد کریحترین انسان دمیا به یه لبخند مکش مرگ ما که به خیال خودش دخترکش بود جلوم نشسته بود
رضا رفیق صمیمی مانی بود یه مرد چهل ساله که اگر به سن ازدواج کرده بود الان نوه داشت اما با این کهولت سن هنوزم دنبال دختر بازی بود و به محض اینکه استفاده اش میکرد دختر به بدترین شکل ممکن دورمینداخت و من هربار میدیدمش کاملا یاد شخصیت احمد دوست گلزار تو اتش بس میوفتادم اما به احترام مانی نمیشد از خونه ام پرتش کنم بیرون و فقط میتونستم اوج نفرتم بهش نشون بدم
ادرین کنارم نشست و گفت
.اصلا از طرز نگاهش خوشم نمیاد
حق کاملا به ادرین دادم و در جواب رضا که گفت دلم برات تنگ شده بود خانم دکتر کوچولو گفتم
.کاش یه صدساله افتابی نمیشدی تا بقیه هم فرصت کنن دلتنگت بشن هرچند بعید میدونم
ماهان اخرین چمدون رو هم دم در گذاشت وگفت
.تموم شد پاشین بریم
به هزار ضرب و زور صد و یک بهانه که پسرا دور هم باشن و میخوام دست فرمونم خوب شه برادرامو راضی کردم اجازه بدن با ماشین خودم بیام هم تحمل اون ایکبیری نداشتم که کل راه راجع به شاهکاراش بگه و دخترای طفل معصوم مسخره کنه هم جای ادرین نمیشد هرچند مطمئن نبودم ادرین نیاز داشته باشه روی صندلی بشینه شاید حتی تو صندوق یلا رو سقف هم بس بود بیشتر به همون دلیل اول سوار ماشین شدم و پشت سر ماشین ماهان اهسته روندم ادرین پوف کلافه ای کشید و گفت
.این سفر پک و پوز این یارو نیارم پایین خیلیه
romangram.com | @romangram_com