#دلهره_پارت_398

_باشه تو کجا
پالتومو روی دستم جابجا کردم
_نماز خونه.
*******
توی زندگیم خیلی لحظه ها بود که چشم انتظار بودم.چشم انتظار ِ پدرم...چشم انتظار جواب آزمایش های ماهانه مادرم ، چشم انتظار ِ تموم شدن خدمت سربازی ، یا حتی چشم انتظار ِ جواب مصاحبه ی کاری...هربار نوبت به هرکدوم که رسید فکر کردم سخت ترین روز ، همون روز ِ و از این بدتر و سختتر پیش نمیاد.
اما حالا ، این چند ساعت چشم انتظاری و نگرانی ، انگار که از من یه آدم دیگه ساخته ، یه کسی که قراره از چند ساعت یا چند دقیقه ی دیگه ، به نگرانی ها و دغدغه هام اضافه بشه ، نگرانی برای بچه ای که مادرش ساغرِ...کسی که توی این مدت منبع آرامش من بود..هر ثانیه و هر لحظه ای که خستگی از پا درم میاورد ، وقتی می اومدم خونه ، وقتی میدیدم به هوای من به خودش رسیده و حتی اگر غذاهم درست نکرده ، همون اول با یه حرصی که میدونستم بیشتر به خاطر عذاب خودش بابت غذا درست نکردنشه، میگفت شام هیچی نداریم...همه و همه ، حال ِ منه خراب و جا میاورد و اگر ناامیدی بهم رخنه کرده بود سرپام میکرد.
شب هایی که اگر سرما هم میخوردم،بالای سرم بیدار میشست و صبح مجبورم میکرد خودم صبحونه رو آماده کنم.غرغرکردن هاشم واسم شیرین بود...یه وقتایی که میدیدم ساکت شده و زل زده به نقطه ای ...خنده ام میگرفت و یه دل ِ سیر تماشاش میکردم.
این چشم انتظاری ، یک تنه حریف ِ تمام ِ این سالها صبر و تحمل ِ من بود.
بی طاقت شده بودم و تمام ِ طول ِ حیاط ِ بیمارستان و صد بار شایدم بیشتر رفتم و اومدم.مدام خاطره هام با ساغر و مرور میکردم ، اونقدر شیرینی های زندگی ِ ما پر رونق و برکت بود که تلخی پیدا نمیکرد میونش...
انگار باید تک تک این قدم های بی هدف رو به خاطر میسپارم ، این اولین تجربه ی پدر شدن من بود...
با صدای زنگ موبایلم ، متوقف شدم .
_جانم سهراب
_بیا بالا ، به دنیا اومد...
دوییدم سمت ِ در ورودی بیمارستان...
_ساغر حالش چطوره
_خوبه خداروشکر
تمام هیجان ِ توی صدای سهراب به قدم های من منتقل شد ، منتظر آسانسور و نگاه ِ ادم ها نموندم ، فقط پله هارو بالا رفتم .
بین ازدحامی که پشت در بود ، نگاه ِ خندون و گریونی که بهم دوخته میشد و صدای تبریک گفتن ها ، من مادرمو بغل کردم!
کسی که همیشه برای من ، پیش خدا وساطت میکرد و بابت هردعا خدارو قسم میدادم به دل ِ مهربون مادرم و دعایی که همیشه پشت سرم بود.
_مبارکت باشه مادر...مبارکه عزیزدلم
صورتمو ب*و*سید و خیسی اشک هاش به گونه ام خورد
_ممنون مامان...ممنون
بین خوش و بش ها و تبریک ها ، عارف قلدرانه جلوم ایستاد
_پسری که مادرش ساغر باشه ، معلوم نیست چی به روز ِ ما بیاره!
پس بچم پسر بود؟
_بیا بغلم داداش کوچیکه..بیا
عارف شونه ام و ب*و*سید و محکم پشت کتف ام زد.

@romangram_com