#دلهره_پارت_397

تمام لحظه هایی که روی تخت بیمارستان جابجا میشدم و عطا دستمو گرفته بود ، واسش دعا میکردم
_ایشالا هرچی از خدا میخوای بهت بده...تو مرد ِ خیلی خوبی واسه من بودی...ایشالا دست به هرچی میزنی طلا بشه ، روز به روز وضع زندگیت بهتر بشه ، سلامت بمونی همه چیز ِ من...کم گذاشتم واست ...اذیتت کردم..جون ِ ساغر حلالم کن.
منتظر اومدن ِ دکترم بودیم که از شانسم امروز شیفتش بود .
عطا خم شد و پیشونیم و ب*و*سید ، توی چشم های سرخش میدیدم حلقه های اشک و...حتی وقتی صورتشو نزدیک صورتم نگه داشت و بهم گفت که چقدر دوسم داره ، خیسی ِ کنار چشم هاش ، شدت ِ گریه ی منو بیشتر میکرد.
_ساغر ،عزیز دلم..خواهش میکنم اگر توی اتاق عمل نتونستی زایمان طبیعی انجام بدی، رضایت بدی که عمل سزارین انجام بدن. خود ِ دکترت بهت گفت ، اونقدر نگهت میدارن تا برای زایمان طبیعی آماده بشی ، همین الان رنگ بهت نمونده جونم...
سرمو از روی بالش بلند کردم و با یه دستم یقه ی بافت ِ خوشرنگ عطارو نزدیک ِ بینیم آوردم...
فقط یه نفس ِ عمیق از عطر تنش احتیاج داشتم...
"عطا"
بعد از هشت ساعت ، درد کشیدن و منتظر موندن ، رضایت دادیم که عمل سزارین انجام بشه.خانوم دکتر بهم گفت که کمه کم عمل طبیعی نزدیک 15 ساعت طول میکشه و ساغری که بارها بیهوش شده بود از درد ، دیگه نمیتونست این حجم سختی رو تحمل کنه،بهتر بود سزارین میشد.
توی محوطه ی انتظار ،کنار سهراب و هردوی مادرها نشسته بودم.دل توی دلم نبود ، اما خجالت میکشدم از بقیه ، علی الخصوص حاج بابای ساغر که هربار سرموبلند کردم نگاه تیزبینش ، غافلگیرم کرد.
_بیا یه لیوان آب بخور برادرجان...
لیوان ِ آب و از عارف گرفتم و یه قلپ خوردم..ساعت نزدیک چهارصبح بود ، هرچقدر از بزرگترها خواستم که نیان بیمارستان، هیچکدوم راضی نشدند.
_عارف یلدا خانوم کجاست؟
سربه سر مادرها داشت میذاشت و حواسش به حرف ِ من نبود.سهراب جواب داد
_با مهتا رفتن نماز خونه ،مهرآیین خوابش می اومد
کلافه چنگی به موهام زدم
_خوب کردن.کاش بقیه ام میرفتن خونه...خسته شدن
زد به شونه ام...
_نیگا کن ، هیچکس خسته نیست ، هیچکسم تعارف نداره
لبخند زدم و کف دست هامو سر ِ زانوم گذاشتم و بلند شدم
_برم نماز خونه ، یکم دعا بخونم ، مخم داره منفجر میشه
_باشه
چند قدم رفتم و دوباره برگشتم سمت ِ عارف..ساعد دستشو گرفتم و بردمش کناری...
_ببین اگه میتونی حاج خانومارو ببر این کافه ی بالا ، یه چیزی براشون بگیر بخورن.پدر و مادر ساغر جایی که دعوت بودن شام نخوردن...زشته
دست هاشو توی جیب شلوار جینش برد و سرشو به بالا و پایین تکون داد
_باشه ، خودت چی؟
_من اشتها ندارم،راضیشون کنی ها عارف

@romangram_com