#دلهره_پارت_396

اولین پله هارو با احتیاط پایین اومدیم و ادامه ی حرفم و ما بین هق هق زدن هام گفتم
_عطا که می اومد دنبالم ، تا خود ِ خونه پشت سرتو حرف میزدم.
عارف از خنده خم شد و من از درد نالیدم.
_عارف میشه شوخی و خنده رو بذاری کنار؟
رو حرف ِ مامان مولود که نمیتونست حرف بزنه.سریع خودشو جمع و جور کرد و پای پله های آخر ، دستشو دراز کرد تا درو باز کنه
_حلالت میکنم ، خودتو ناراحت...
کف دستشو جلوی دهنش گرفت تا صدای خنده اش دوباره بلند نشه.
مامان مولود از زیر قرآن ردم کرد و صورتمو ب*و*سید.حرف هاش بهم آرامش میداد ، واقعا عین مادرم بود ، اگر تو این شرایط ِ یهویی مامان مونس و کنارم نداشتم ، عوضش مادر عطا ، دلشوره هامو کنترل میکرد و نمیذاشت به مرز دیوونگی برسم.
پیشونیم و ب*و*سید ، یه چیزی خوند و فوت کرد به صورتم...بهم گفت نفس های عمیق بکشم و نگران نباشم.
روی صندلی عقب ماشین دراز کشیدم و یلدا همون جلو بین دو تا صندلی و روی کف ماشین نشست و خودشو جا کرد.
دستشو محکم گرفته بود، با اینکه دلم نمیخواست بره ولی گفتم
_مهرآیین و تنها نذار...
مچ دستمو آروم نوازش کرد
_مامان مولود هست ، عارف مارو برسونه میاد دنبالشون قربونت برم
پلک هامو بستم و داغی اشک هام صورتی که به خاطر سرمای هوا یخ زده بود و گرم کرد.
ماشین که حرکت کرد هرچند دقیقه یه بار عطا به عارف میگفت که دست انداز هارو مراقب باشه و با سرعت نره.
تا رسیدنمون به بیمارستان صدای فین فین کردن های من ؛ زیر لب صلوات فرستادن های یلدا ؛ حتی "ساغر"گفتن های عطا بابت ِ باز کردن ِ چشمام ،عارف رو میخندوند و سر به سر هرکدوممون میذاشت.
بخصوص عطایی که چند وقت پیش جلوی همه گفت به یه دونه بچه راضی نیست و میخواد حالا وضع مالیش به ثبات قابل قبولی رسیده بیشتر هم بیاریم!
_عطا قفل کردی؟...برادر ِ من ...هرچیزی اولین بارش سخته...بهت حق میدم.
فکم میلرزید اما میتونستم جواب ِ عارف و بدم
_حالا که حق میدی پس لطفا سر به سرش نذار
_خب خداروشکر خاله ریزه حالش خوبه ، اینقدر به دلتون بد راه ندین ، این زنی که برادر ِ من گرفته ، به این راحتی ها میدون خالی نمیکنه.
با حرص و به اندازه ی زورم دست ِ یلدارو فشار دادم
_به شوهرت میگی ساکت شه؟
یلدا لبشو گاز گرفت و ته ِ زنونگیش این بود که با عصبانیت بگه "عارف!!"
دردم یه لحظه میپیچد توی شکمم و زیر قفسه ی سینه ام و یه لحظه ازش خبری نبود.به حرف عطا گوش میدادم که میگفت نفس عمیق بکش،خوبی ِ خونه ی مامان مولود این بود که به بیمارستان دکترم نزدیک بود.
خیلی زود رسیدیم و عارف وعطا رفتن سراغ اورژانس...

@romangram_com