#دلهره_پارت_395
وسط اینکه داشت بلندم میکرد لپشو ب*و*سیدم
_الهی من بمیرم برای تو..چقدر اذیتت کردم...دور ِ سرت بگرده ساغر...
پیشونی و صورتمو ب*و*سید و کمکم کرد تا بلند بشم.
_گریه نکن...گریه نکن خانومم...
عارف دستشو روی شونه ی عطا گذاشت
_تو خودت بیشتر ترسیدی ها...وایسید من ماشین و روشن کنم ، با احتیاط ساغر و بیارید...عطا لیز نخوره ها...هوی با توام..میشنوی...
من که بهتر میدونستم عطا موقعی که بغضش بگیره نمیتونه حرف بزنه.محکم عطا و یلدارو گرفته بودم .
_آقا عطا ، حواست باشه به ساغر من برم مانتوشو بیارم از بالا
تکیه ام کاملا به عطا بود و گوشه ی سرم روی قلبش بود.
_عزیزدلم،نگران نباش، هیچ اتفاقی نمیفته ، تمام آزمایش ها و وسایلت،حتی ساک بچه تو ماشینه ، زودم میرسیم بیمارستان....تو فقط آروم باش.
جلوی من میتونست با بغض حرف بزنه ، ولی خدا میدونست که چقدر غصه میخوردم بابت همین بغضی که ممکن بود تهش خوشحالی باشه.
_عطا...
سرشو خم کرد و لبمو ب*و*سید
_جانم؟
_میگم اگر من ...ببین اگر من مردم ، نری زن بگیری ها...تو رو جون ِ بچمون ، من بمیرمم دست از سرت برنمیدارم ، هوو نیاری سر ِ من.
گوشه ی لبش خندید و اینبار لبمو طولانی تر ب*و*سید
_نزن این حرفارو ساغر...نزن...دلت به حالم بسوزه رو پا بند نیستم لعنتی.
صدای پاهای یلدا اومد و ترسیدم که بخوره زمین.
_مهتا مراقب خودت باش
به نفس نفس افتاده بود وقتی رسید پایین ...مانتو رو کمکم کرد تا تنم کنه.
شاید برگشتی توی کار نبود،تا صدای در اتاق از پشت سرم اومد ، با دیدن مامان مولود ،دستامو سمتش دراز کردم.بنده خدا رنگ به رو نداشت ، وحشت زده نگاهم میکرد و دست های ورم کردم و میب*و*سید.جون نداشتم تا دستامو عقب بکشم و نذارم اینطور بهم محبت کنه _مامان مولود ، مدیون ِ منی،بمیرم و واسه عطا زن بگیری...تو رو خدا...اگرم رفت گرفت به هیشکی نگید ، بذارید مخفی بمونه ، مامان و بابام دق میکنند هربار که به این فکر کنند بچه ی من زیر دست زن بابا بزرگ میشه.
من میگفتم و یلدا پا به پای من گریه میکرد.
_اون میگه توام گریه میکنی ؟؟
عارف یلدا رو پس زد و خودش بازومو گرفت
_خاله ریزه من بهت قول میدم نذارم عطا زن بگیره.خیالت تخت...
دمپاییم و یلدا پام کرد .
_عارف من و حلال کن ، وقتی که یلدا حامله بود ...
@romangram_com