#دلهره_پارت_394

وحشت زده پایین پله ها ایستادم و بین نفس نفس زدن هام گفتم
_نه ، نفسم بالا نمیاد معده ام درد گرفته بچمم تکون نمیخوره
اوه اوهی گفت و نگاهی به بالای پله ها انداخت
_صدا بزنم عطارو
با بغض گره ی روسریم و شل کردم
_نه خسته است ، میرم بستنی بخورم
تک خنده ای زد
_بستنی؟
_آره بستنی...تو هنوز نمیدونی وقتی زن حامله بستنی میخوره بچه اش تکون میخوره؟
_اهان...خب الان برات میارم تو بشین
آروم نشستم روی مبل تک نفره...در فریزر و باز کرده بود و با شوخی و خنده بستنی هارو میذاشت تو سینی...
_عارف یکی بیار
_بذار بیارم خودت انتخاب کنی ، تنوعش زیاده
زیر لب صلوات فرستادم و گره ی روسریم و باز کردم...خیس عرق شده بود و فکر میکردم روسری ِ نخیم چسبیده فرق سرم.
_بیا خاله ریزه
خم شد و سینی و جلوم گرفت ولی نگاهش...
_وای عارف چرا اینجوری نگام میکنی؟
_رنگ نداری ها...بذار یلدارو صدا کنم.
سینی و روی پام گذاشت و با عجله یه بستنی و باز کردم...با بغض گاز بزرگی به بستنی زدم ،با چشم های بسته آروم آروم اشک هام سرریز شد...این درد آشنا نبود! من دردهای آشنای خودم و میشناسم...امروز...این لحظه..این درد..شبیه هیچوقت نبود
_چیه دورت بگردم؟..هان؟...ساغر...چشمات باز کن...
عارف و یلدا رو به روم زانو زده بودند و یلدا رون ِ پاهام و ماساژ میداد.
بین حلقه های اشکی که جلوی دیدم و میگرفت ، صورت نگرانشون و میدیدم
_فکر کنم میخواد دنیا بیاد...درد دارم
جمله ام کامل نشده بود که عارف دویید پله هارو بالا و یلدا صورتشو کنار صورتم گذاشت
_چیزی نیست قربونت برم.زود میرسونیمت بیمارستان
یلدا پشت کمرو آروم میمالید و من با اولین تکون ِ بچه بغضم بیشتر سرباز کرد .اما به هوای مامان مولود و ترس اینکه نگرانش کنم ، روسریم و توی دهنم بردم و از لابه لای فکی که محکم بهم فشار میدادم ،ناله میکردم.
به دقیقه نرسید که عطا و عارف از پله ها پایین اومدند ، بین اون همه اشک که جلوی دیدم و گرفته بود ،صورت ِ رنگ پریده ی عطا بیشتر دلمو سوزوند.

@romangram_com