#دلهره_پارت_393
با صندلی و بالشی که یلدا آورد تونستم همونجا بشینم و عطا هم کنارم بشینه.
_عین تازه عروس دومادا شدین
عطا دستشو دور گردنم انداخت و رو به سهراب گفت
_اختیار دارید...ایشالا جشن شما!
عارف از فرصت استفاده کرد و دوباره نالید
_بابا چی شد عروسی ِ شما...من به این شکم ، وعده ی یه چلو با ماهیچه دادم...
سهراب اشاره کرد به من و گفت
_خواهر شوهر دستور دادن تا فارغ شدن ِ بچه هیچ مراسمی هرچقدر هم کوچیک و ساده گرفته نشه
عارف با خنده بهم اشاره کرد
_پس همه چی زیر سرتوئه؟ بابا یه دورهمی ساده که این حرفارو نداره ، میگرفتین تموم میشد میرفت.
با حرص نگاهش کردم و با همین حس ِ لطیف ِ بارداری از خدا خواستم یه عقل ِ درست و حسابی به عارف بده و یه صبر ِ زیاد به یلدا...
_من دلم نمیخواد مراسم داداشم چاق باشم.یکم صبر کنن این بچه به دنیا بیاد ، من به وضعیت نرمال برگردم بعد...
عارف دستشو حائل کرد جلوی دهنش و یه چیزی به سهراب گفت...درسته در جواب یه مشت دریافت کرد اما من نشنیدم چی گفته بود.
_چی گفتی؟
_هیچی بابا هیچی...شماها نرمالتون سامانه که اونم گذاشته رفته سفر...دفعه دیگه بدون سامان نیایید.
با حرص چشم و ابرویی واسش اومدم
_خداروشکر که مامان مولود برای دعوت مهمون های خونه ی خودش از تو اجازه نمیگیره.
تمام حرف زدن ها و گفتن و خندیدن ها ، تا نزدیک غروب تو همون حیاط ِ بدون درخت که بیشتر به قول عارف میشد بهش گفت پارکینگ ِ رو باز ، گذشت.چایی خوردن و حرف زدن و گه گداری کوتاه غیبت کردن ، تا وقتی بود که همه دور هم جمع شدیم.
حاج بابا و مامان مونس ، مهمونی دعوت بودند ، سهراب و مهتا هم قرار بود برای خرید ِ وسایل خونه یه سر برن شوش...خونه ی به اون شلوغی اونقدر یهو ساکت شد که همه یه گوشه ای خوابشون گرفت و افتادند...
منم کنار عطا توی اتاق ِ طبقه بالا دراز کشیدم.بنده خدا از صبح دنبال گوسفند گرفتن و گشتن و پخش کردنش بود که سرش به بالش نرسیده و چهار کلوم حرف عاشقانه به من نزده خوابش برد.
به سختی از پهلو بلند شدم ، یه لحظه حس کردم یه کسی بیخ گلوم و گرفت و راه نفسمو بست ، کف دستمو روی قلبم کشیدم ،یازهرا گفتم و دست کشیدم زیر گلوم...درست زیر قفسه ی سینه ام درد گرفته بود و سفت شده بود.
ترسیدم تکون بخورم اما از وحشت ِ بی حرکت بودن ِ بچه ام ، بلند شدم ...با خودم فکرکردم یه بستنی بخورم که هم تکون خوردن بچه بهم آرامش بده هم این گُری که گرفته بودم کم بشه.
سنگین شده بودم ،وقتایی هم که استرس میگرفتم ، انگار پای هر انگشت ِ کوچیک ِ پام یه وزنه 100 کیلویی میذاشتن.
دست به دیوار و نرده پله هارو پایین می اومدم که عارف و دیدم.معلوم بود تازه داره از بیرون میاد و سوییچ و برای خودش میچرخوند
_به خاله ریزه...
جلوتر اومد و خنده اش جمع شد
_خوبی؟
@romangram_com