#دلهره_پارت_392

_بریم که این جمع حرفای زنونه میزنن...جای ما نیست
حالا که عارفم بیرون بود میتونستم روسریم و بردارم تا سرم هوا بخوره.
موهامو کوتاه و پسرونه زده بودم.اونم فقط به خاطر ریزش ِ مدام موهام و از همه مهمتر اینکه نمیتونستم بهشون رسیدگی کنم.
_الهی فدای اون لپات بشم
مهتا مثل ِ عروسک ندیده ها لپمو محکم کشید و یلدا به تلافی ِ دردی که کشیدم همون جارو ب*و*س کرد
_عطا چجوری طاقت آورد این چند وقتو؟
کلافه از یه جا نشستن، یلدا رو که تکیه داده بود به بازوم پس زدم و تکونی به خودم دادم
_خیالت تخت ، اون خوب از پس خودش برمیاد.
هردوشون زدن زیر خنده و مامان مولود و مونس ، با صدای بلند خنده هامون ، چشم دوختن به ما...
_کجا میخوای بری مادر؟
دست به دیوار نیم خیز شدم و یلدا کمکم کرد تا بلند بشم
_خسته شدم مامان مونس ، برم یکم حیاط هوا بخورم
مامان مولود بلند شد و پتوی نازکی که کنارم انداخته بودم و برداشت
_خوبه هوا..نمیخواد مامان
مهتا با دستمال دور لبشو پاک کرد
_نه هوا به هوا میشی سرما میخوری
کاش همون موقع که یلدا حامله بود و نرگسم ماه های اولش بود ، بچه دار میشدم.هرکدوم از این آدم دیگه بچه داریشون جا افتاده بود و خستگیشونم در رفته بود ، بیست و چهار ساعته منو زیر ذره بین میگرفتند.عطا از همشون بدتر...کشت منو از بس تا چرتم میبرد زنگ میزد و حالمو میپرسید...رژیم های غذایی و مشاوره ها هم بکنار...
با مهتا سمت ِ پله ها رفتیم ، پسرها هرکدومشون یه سیخ جیگر دستشون گرفته بودند و مشغول حرف زدن و غذا خوردن بودند.
اما این شوهرِ مظلوم ِ من ، انگار کارگر اینا بود!همچین پای منقل نشسته بود و جیگرهارو باد میزد که هرکی ندیده بود و نمیشناختش خیال میکرد کارش اینه
_خب یه سیخم بذارید برای شوهر ِ مظلوم ِ من...نخورده ها!
عارف لقمه توی گلوش گیر کرد و شروع کرد به سرفه کردن...سهرابم با کف دستش چند بار زد پشت قفسه ی سینه ی عارف...
_خانوم چرا اومدی حیاط...سرده
دورش بگردم که صورت ِ گرد و پرش تا به من میفتاد ، نگرانی توش موج میزد
_خوبم فدات بشم.خودت چیزی خوردی؟
هنوز عطا جوابمو نداده بود که عارف دو تا سیخ آورد جلوی چشم های عطا...
_بیا تا زنت نفرینمون نکرده.خودتم بخور
سهرابم یه تیکه نون برید و زیر جیگرها گذاشت.

@romangram_com