#دلهره_پارت_391
غر زدم سرشون
_میبینید که نیست.
یلدا با خنده دست مهرآیین و گرفت و آروم سمتم اومد...آخ این خنده های مهرآیین ، این نگاه کردنش دل ِ منو آب میکرد.
_بیا زن عمو فدات بشه
دستاشو سمتم دراز کرد ، آروم کنار خودم نشوندمش و صورتشو محکم ب*و*سیدم
_قربونت برم من...
_اولین سیخ ِ جیگر برای ساغر خانوم
عارف سیخ جیگر و لایه نون سنگک آورده بود برام...
_منکه نمیتونم غذای سنگین بخورم.
_یه لقمه حالا بزن ، از صبح هیچی غذا نخوردی فقط دم به دقیقه آب آب
بوی جیگرها داشت منو از پا درمیاورد ، همون یه لقمه ای که برام گرفت و از دستش گرفتم و گازی بهش زدم
_باید 8 تا 10 لیوان آب بخورم.از صبح 4 تا بیشتر نخوردم.
سهراب بلاخره دل کند از تلوزیون و بعد از اینکه سرکی به آشپزخونه کشید ، اومد کنارم و مهرآیین و روی پاش نشوند.
_بده بقیشو خودم بخورم.
جیگرها تحویل سهراب داده شد و من با حسرت و ترس به لقمه هایی که میگرفت و میخورد نگاه کردم.
_پیاده روی ِ امروزتو کی میری؟
یلدا بالش ِ پشت کمرم و بالاتر کشید و در جوابش گفتم
_صبح یه ساعت و نیم پیاده اومدیم.مچ پام درد گرفته بخدا
مهتا لقمه ای که سهراب براش گرفته بود و توی دهنش گذاشت،همچین با اشتها داشت لقمه رو میجوید که ضعف رفت دلم.
_سهراب یه لقمه دیگه میخوام
"چشم"ی گفت و لقمه برام گرفت
_حالا نمیشد سزارین انجام میدادی؟
مزه ی خوب ِ جیگر آب دهنمو راه مینداخت ...
_نخیر...طبیعی زاییدن سعادتی که نصیب هرکسی نمیشه
یلدا با ناراحتی سرشو روی شونه ام گذاشت
_اینو راست میگه ساغر...
مهتا میخواست حرف دیگه ای بزنه که سهراب بلند شد و همینطور که مهرآیین و با خودش میبرد توی حیاط گفت
@romangram_com