#دلهره_پارت_390

با خنده شالمو عقب کشید
_حرص نخور خانومم...ولی با این وضعی که حاج بابات یه دور سیسمونی برای بچه ی دختر گرفته یه جفت واسه بچه ی پسر...ما باید برای یکی دیگه ام اقدام کنیم.حاجی ناراحت میشه ها...
وای عطا اینجوری که حرف میزد ، منو به دلشوره مینداخت ، عادت داشت با لبخند و انداختن توپ تو زمین سر ِ منو شیره بماله.
همون لحظه که عارف با سینی ِ جیگر ها از آشپزخونه بیرون اومد صداش زد
_عارف...جون هرکی که دوست داری بیا عطا رو ببر
سمتمون اومد و با اون قیافه ی حرص درآرتر از برادرش نگاهمون کرد
_بابا این همه ناز و ادایی که تو داری مجبور ِداداشم ور ِ دلت بشینه! زن فقط یلدا...نه یه ذره مارو اذیت کرد ، نه به زحمتمون انداخت!!
وای گر گرفتم ، شالمو عقب تر بردم و لبه هاشو تکون دادم.
_دارم آتیش میگیرم...میخوایید منو دق بدید
یلدا بچه بغل از اتاق بیرون اومد و به بازوی عارف زد
_برو تو به کارت برس...عطا خان شما هم پاشو...
این روزها اگر یلدا جای منو نمیگرفت و یه تنه حریف این جماعت نمیشد ، من دق کرده بودم.
سهراب و حاج بابا که محو ِ فیلم تلوزیونی بودن ، مامانم و مهتا هم که توی آشپزخونه با مامان مولود مشغول تقسیم کردن ِ گوشت های قربونی بودن...
من و عطا نذر کرده بودیم که اگر این بارداری بخیر بگذره هرسال روز بخصوصی نذری بدیم.جالبیش به این بود که سال اول نذرمون با اینکه من باردار نبودم و فقط آزمایش های قبل بارداری و مشاوره هارو میرفتم ، عطا دلش خواست نذرمون و ادا کنه و سال بعدشم که درست مصادف شد با امروز...
بارداری سختی نداشتم ، با اینکه به خاطر تجربه ی تلخ ِ بار قبل خیلی میترسیدم و نگران بودم ، اما اینبار خود ِ عطا بیشتر مشتاق بود برای بچه دار شدن...به همین دلیل همه ی مشاورهارو باهم رفتیم
حالا عارف میگه من نازم زیاده ، ولی خدا شاهده که خود ِ عطا حساس بود...اوایل میذاشت تنها بمونم ولی این ماه های آخر یا منو میاورد خونه ی مامان مولود یا پیش مادر ِ خودم و غروب ها از سرکار می اومد دنبالم.
منتهی این دو سه هفته ی اخیر ، یکم که بچه زیاد تکون میخورد ، یا کم تکون میخورد ، استرس میگرفتم و سامان یا مهتا رو که بیشتر دم ِ دست بودند میبردنم پیش دکتر...
دست ِ خودم نبود ، اگر میدونستم این همه ترس و نگرانی و شب بیداری فقط برای قبل به دنیا اومدن ِ بچه قراره بکشم ، شاید حالاحالاها راضی نمیشدم بچه دار بشیم.
این روزها ساعت خوابم خیلی کم شده بود.اونقدر به بچه حساس بودم که با یه تکون کوچیکش بیدار میشدم و تمام ِ شب و روی تخت بیدار میشستم و زل میزدم به صورت ِ غرق ِ خواب عطا...آخه تنها چیزی که آرومم میکرد صدای نفس های عطا بود...نزدیک بودن بهش...یه وقتایی تو خواب دستشو میگرفتم.
حالا همین عارف که منو مسخره میکنه ، اون ماه های اول که میل به غذا نداشتم و از ترس حالت تهوع های مدامم هیچی نمیخوردم ، کلی تقویتی از شیره ی خرما و انگور گرفته تا مغز بادوم و پسته میخرید واسم میاورد.عطا هم اگر خونه نبود میشست تا من چند لقمه سنگک تازه با شیره بخورم یا یلدارم با خودش میاورد که واسم تخم مرغ و شیره درست کنه ،تا منم لب نمیزدم نمیرفتن خونشون...
این سهراب و حاج بابا انگار نه انگار که اومدن مهمونی ، به هوای تلوزیون سه بعدی که عارف خریده بود ، عینکم زده بودن یه فیلم ترسناکم میدیدن.اصلا فکر اینو نمیکردن من حاملم ، حالم بد میشه از این قیافه های چندش ِ تار که هرچی بیشتر به تصویر زل میزدم ، بیشتر حالت تهوع میگرفتم.
تسبیح ِ متبرکی که نرگس تازه از مشهد برام آورده بود و متبرک کرده بود به ضریح امام رضا رو برداشتم و شروع کردم به صلوات فرستادن.
دیگه این ماه های آخر به خاطر اضافه وزن حس میکردم پوست بدنم داره پاره میشه ...از همه بدتر پوست شکمم بود...یه وقتایی که دلم درد میگرفت همینطور که شکمم و عطا آروم نوازش میکردم با بچه ام حرف میزدم.بچه ای که فقط مهتا میدونست دختره یا پسر!! از همون روز اول عطا گفت جنسیت بچه رو نمیخواییم بدونیم تا لحظه ی تولد...خودشم میخواست سیسمونی واسم بگیره ولی حاج بابا اینقدر بهش برخورده بود که در عرض یکی دو روز هرچی تو مغازه ها دیده بود رو واسه بچه ی من گرفت و فرستاد.
بوی جگر که راه افتاد ، آب دهن ِ منم سرازیر شد..
_مهتا؟؟...یلدا؟ چرا چپیدین توی آشپزخونه..من اینجا تنهام
مهتا سریع اومد از آشپزخونه بیرون
_الهی فدات شم فکر کردم عطا پیشته

@romangram_com