#دلهره_پارت_389
_نه
_همین دیگه...اشتباهم که میکنی جای معذرت خواهی صداتو میبری بالا ، باید میرفتی سراغ دوستات...پسرعمو رو یادته.
_ساغر میشه پرونده ی گذشته رو نکشی بیرون؟
_آخه بد میگم؟ شدی یه آدم دیگه...همه میدونستن اگر سامان چرت و پرت میگه تا همه رو بخندونه ، تو ذاتی شوخ و شنگی ولی همیشه به جا و به وقتش با شوخی هات بقیه رو میخندوندی.
_پیر شدم..اینا آثار پیریِ
نگاه ِ پر غصه ای به موهای کنار شقیقه اش انداختم ، جوگندمی شده بود.
_پیر نشدی تازه میخوای بچه بیاری...چی ِ تو از سامان کمتره ، خودتم خوب میدونی حاج بابا بعد از طلاقتون و تغییر رفتارهای تو ، خیلی زود پشیمون شد ، به خاطر همینم تو رو بیشتر از سامان دوست داره...اگه بچه بیارید...
_وای ساغر...ما هنوز خوان ِ اولیم...کو تا بچه؟
_وا...همچین میگی...شما ها که ازدواج کنید تازه عروس دوماد که نیستین که دو سه سال بی بچه بمونید ، یکی زود درست کنید!!
چشم های سهراب باز شد و سرشو از روی پام برداشت
_پاشو برو بیرون...پاشو دیگه داری چرت و پرت میگی
ریسه رفتم از خنده و سهراب ِ بی حوصله پتو رو انداخت روی سرم و تا جایی که حرصش خالی میشد یه مشت و مال ِ نرم نصیبم کرد.
*******************
"دو سال بعد"
"ساغر"
پاهامو دراز کردم و لحاف ضخیمی که مامان مولود آورده بود و عطا انداخت روم...
_بهتری؟
شالمو جلو کشیدم، طوری که بقیه نفهمن حرفامو...
_نه عطا ، بخدا هی داره تو شکمم راه میره!
دستاشو روی شکمم گذاشت و لبخند
_راه که نمیره ، لگد میزنه
کلافه سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمامو بستم
_قلبم مثل گنجشک ِ بارون زده ، داره میزنه.میترسم
آب دهنمو به زور ِ ترس پایین فرستادم و متوجه شدم که کنارم نشست ، گوشه ی شقیقه ام و ب*و*سید و سرمو روی شونه اش گذاشت.
_دو سه روز دیگه تحمل کن...به دنیا که بیاد این روزهای سخت و فراموش میکنی.تازه مطمئنم دلت میخواد بازم بچه بیاریم
چشم هام چهارتا شدو زود سرمو از روی شونه اش برداشتم
_به خداوندی ِ خدا تو دیگه اسم بچه رو جلوی من بیاری خودم و جای تو حلق آویز میکنم.
@romangram_com