#دلهره_پارت_388

_چیه؟
_شــ...شام
_نمیخورم ممنون
اومد درو ببینده که انگشتمو لای در بردم و با یه آی و اویی بالاخره تسلیم شد و درو باز کرد
_ساغر هم حوصله ندارم هم گشنه ام نیست.
لقمه ی کبابی که لای نون سنگک واسش گرفته بودم اونم با ریحون و زیر بینیش گرفتم
_ببین چه بویی داره
خندید و تکیه داد به تاج تخت ِ فلزیش
_نهار خیلی خوردم ، جا ندارم واقعا
_چرا جا داری...این جمله برازنده ی خانواده ی شکموی ما نیست
لقمه رو گرفتم جلوش تا بالاخره گرفت و یه گازی بهش زد
_خوشمزست از کجا خریدین؟
چشماشو بسته بود داداشم...بمیرم الهی براش...ولی برای سهراب ِ بی غرور!
_بیا شام و پایین بخوریم.
نوچی کرد و یه گاز دیگه ای زد به لقمش...گشنه اش بود بخدا.
_پس من به عطا میگم شام و بیاره بالا
_میخوام بخوابم،سرم درد گرفت خیلی حرف زدم.
با خنده بازوشو کشیدم سمت ِ خودم ، غر زد ولی جامو عوض کردم تا سرشو بذاره روی پاهام...گیجگاهشو با دو دستم ماساژ دادم
_منکه میدونم چه دل مهربونی داری ، واسه چی خودتو بده میکنی؟
_وقتی چیزی نمیدونی حرف نزن!
خندیدم و پیشونیش و ب*و*س کردم
_من سنم کم بود ،ولی میفهمیدم که سهراب ِ بعد از طلاق با مهتا ، همون آدم خوش اخلاق و برخورد ِ سابق نیست...عوض شدی...درسته زمان برد ولی دیگه اون آدم سابق نبودی که ساغر شب ها بیاد توی اتاقت و دوتایی بشینید فیلم ببینید.ازت فرار میکردم چون بداخلافی میکردی.همه ی آدم های دور ِ خودتو پر دادی رفت...یادته دو تا رفیق داشتی؟
خندیدم و صدامو پایین آوردم
_وای اون پسر خوش هیکله بود ، من ازش خوشم می اومد...
ریسه رفتم از خنده و سهراب با اخم نگاهم کرد
_میگم به عطا
_تهدید نکن ، بذار بقیه حرفمو بزنم.تو اون دو تا رفیقتم پر دادی ، چقدر باهم صمیمی بودین.ازشون خبر داری؟

@romangram_com