#دلهره_پارت_387

ولی نبود...
هوا تاریک شده بود و نزدیک ِ هفت شب بود که برای هردوشون عطا چایی ریخت و برد بالا...هرچقدر اصرار کردم تا خودم ببرم قبول نکرد و گفت برم اونجا نمیذارم اونا حرف بزنن...
وقتیم که اومد پایین از شکل و قیافه ی مهتا و سهراب ازش پرسیدم و اونم گفت زل نزدم بهشون ، فقط چایی و گذاشتم روی میز و برگشتم.
با عطا که یه لحظه ام حوصله ام سر نمیرفت ، یا باهم حرف میزدیم یا عکس سلفی مینداختیم یا دوباره از این فرصت ِ تنهایی بودنمون سوء استفاده میکردیم و سر به سر هم میذاشتیم.
دلشوره ی مهتارو داشتم ولی همینکه چند ساعت توی اتاق مشغول حرف زدن بودن و صدای جیغ و داد مهتا یا فریاد سهراب نیومده بود جای شکر داشت.
_بریم شام بگیریم؟
_نه میخوام ببینم؟
چشم هاش گرد شد
_چیو؟
_اون دوتا رو وقتی ازپله پایین میان
_بابا ولشون کن ، بیا بریم شام بگیریم تا اونموقع بهونه داشته باشی ، بری سراغشون.
با حرص بلند شدم و پالتویی که برام آورده بود و تنم کردم
_اگه گذاشته بودی چایی ببرم میفهمیدم بحثشون به چه نتیجه ای رسیده
لپمو ب*و*سید
_مهتا خانوم همه رو برات میگه نگران نباش
شالمو انداخت روی سرم و دور گردنم پیچید
_آخه عطا از فضولی دارم میمیرم.
این یکی سمت ِ لپمو ب*و*سید
_خدا نکنه
با عطا کلافه نمیشدم مگه اینکه مثل مورچه شروع کنه به ب*و*سیدنم!!
_بسه دیگه عطا ، کم پیچیدی به من؟ هی ادامه بده!
دست هاشو به نشونه ی تسلیم بالا آورد
_باشه ببخشید ، بریم
شام و خریدیم و برگشتیم...مهتا به محض رسیدنمون ، اومد جلوی در...از روی ظاهرش نمیتونستم بفهمم چه خبرایی شده ولی وقتی که گفت سهراب نمیاد غذا بخوره با ناامیدی پله هارو بالا رفتم تا عطا و مهتا میز شام و بچینن.
تقه ای به در زدم ...
_سهراب جونم
در و باز کرد و چشم های قرمزش باعث شد شوکه بشم

@romangram_com