#دلهره_پارت_386
_ای به چشم...تضمینیه؟
به چشم هاش که برق افتاده بود پوزخند زدم
_آره تو بیا
دست به کمر ایستاد
_نه اینجوری میگی من میترسم.
_آدم باید از زنش حساب ببره ، که البته تو نمیبری ، کلی خبر ِ نگفته به من داری...بیا عزیزم..بیا قربونت برم
لب هامو غنچه کردم و براش ب*و*س فرستادم.طاقت نیاورد و جای قسطی ماچ فرستادن ، نقد گرفت.
_نوک انگشت هام سفید شده ساغر...
واقعا سردش بود و من اگر زن ِ زندگی بودم بیشتر از اینکه برای خودم لباس گرم ور دارم برای این عطا باید برمیداشتم.
لحاف و تا کلش کشیدم روی سرش و چراغ ِ گوشیم و روشن کردم تا صورت ِ همو ببینیم.
_ترسناک شدی.
چشم هامو گشاد کردم و قیافمو ترسناک تر کردم...لبمو ب*و*سیدو نگاهی به لحاف انداخت
_مهتا خانوم بیاد شمال تو تنها میشی؟
گوشی رو روی زمین گذاشتم و نورش فضای تاریک و یکم روشن تر کرد
_تو هستی...اما خب میدونی که با مهتا خیلی جورم.نمیتونه بمونه؟ یعنی به زور میفرستنش شمال؟
_نه بابا خودش خواسته ، چون کارشم خوب بوده بهش پیشنهاد شده با حقوق بالاتری منتقلش کنن شمال
_چقد بالاتر؟
_نزدیک به دو برابر...البته که پایه حقوقش کمه.
_پس میره ، مهتا خیلی حساب کتابیه.
لرز انگار افتاده بود به تنش ، خودشو مچاله کرد و دستاشو بغل گرفت
_سرده
بغلش کردم و محکم فشارش دادم به خودم
_الهی قربونت بره ساغر...ببخشید لباس کم آوردم برات
_فدای سرت ، مسئولیت های خودتو بیشتر کردی
پشت کمرش زدم
_پسر خوبی باش
_هستم.
@romangram_com