#دلهره_پارت_385

نوچی کردم و گازی به لواشکم زدم
_نه ، همه رو انجام دادم
_تو یا عطا
_بابا به خدا بیشترشو خودم ، عطا فقط شبا می اومد یه تیکه هایی از دیوار و میشست ، منم با خط کش علامت میزدم که فرداش بیاد ادامشو بشوره.فرش هارم دادیم بیرون شست آورد.
_بیا ساغر جان...
با صدای عطا سرمون و برگردوندیم به عقب...کاسه های آش ، هیجان انگیزترین اتفاق بود بخصوص وقتی دو تا ظرف کوچیکم دست سهراب دیدم که توش کشک بادمجون بود.
عطا کنار من نشست و سهراب رو به روی هرسمون.دیگه به جای دریا ، طوفان ِ سهراب و نمایش داده میشد.
_خوبه نهار خوردیم!
گوشه ی لپ هر چهارتامون نون بود.
_آره واقعا..ولی این خیلی خوشمزست.
عطا انگاری توی فکر بود ...مثل مهتایی که قاشقش و توی کاسه ی آش میچرخوند.
نفسمو میخواستم عادی بیرون بدم ولی یه جورایی ناله طور شد.
_چته؟
رو به سهراب گفتم
_این مهتا و عطا وقتی ساکت میشن من ناراحت میشم.البته ببخشیدا
سهراب نگاهی به لبخند عطا و بعدم به خنده ی مهتا انداخت.
توی دل ِ هممون یه عالمه نگرانی بود و ناراحتی ، اونم واسه فردایی که نمیدونستیم قراره چی پیش بیاد.
درسته که به ظاهر من دیگه حرفی از بچه دار شدن نمیزدم ولی از یه طرفم نگران بودم که نکنه نتونم حامله بشم.جدا از این...نگران مهتا هم بودم.کسی که میدونم غرورش اجازه نمیداد همه ی واقعیت رو به من بگه.حتما سختی هایی که کشیده بود خیلی بیشتر از حرف هایی بود که من منتقل میکرد.تا همینجاشم فکر نمیکردم پیش بیاد...یعنی دو روز قبل عروسی وقتی عکس کارتمو براش فرستادم و دعوتش کردم احتمال میدادم که نیاد ولی اومد و موند...با همه ی نیش و کنایه هایی که از خودی و غیر ِ خودی و نخودی ها خورد.
من نگران وضعیت شغلی عطا هم بودم.بهش گفتم از این شرکت بیا بیرون شاید دوباره سرپا نشه و تو بدون حقوق باید هی براش کار کنی به امید اینکه یه روز بتونه حقوق های شمارو بده.اما بهم میگفت این روزا کار سخت پیدا میشه.بخصوص از یه سن و سالی به بعد ...میگفت شرکت های مختلف کار کردم و فقط این آدمه که بهش اعتماد دارم و ازم سند سازی های غیرمعقول نمیخواد.درسته که آرامش توی محیط کار مهم بود ولی با این حقوق و مزایای نداشته ی شرکت ، ما عمرا میتونستیم خونه بخریم یا پس انداز ِ درست و حسابی داشته باشیم.تنها حُسن این شرکت بیمه اش بود که عطا یه دور توضیح ِ کامل بهم داد تا خیالمو راحت کنه که حتی پول ویزیت دکتر و هم بیمه شرکتشون میده و جای نگرانی نیست.
آخه نه اینکه من از روی ترسم مدام مریض میشدم ، فکر ِ پول خرج کردن های عطا هم حالمو بدتر میکرد.دکتر نمیرفتم و آزمایش نمیدادم تا خرجمو کمتر کنم.آخرشم...بچه ام و از دست دادم بابت ِ این حماقت...
غروبی که برگشتیم ، مهتا و سهراب رفتن بالا...خیلی زود مهتا بهم پیام داد که سهراب میخواد باهام حرف بزنه.نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته ولی تنها راه ِ معالجه ی این دیوونه ها حرف زدن بود.
_ عطا چرا هی راه میری ، بیا بگیر بخواب
لباس هایی که شسته بود و از روی شوفاژ برداشت
_خیسن هنوز...سردمه
لحاف و کنار زدم و با لحن وسوسه گری گفتم
_بیا اینجا گرمه
زد زیر خنده و لباس و روی شوفاژ گذاشت

@romangram_com