#دلهره_پارت_384
_چقدر بهت میاد
لپام گل انداخت...خجالت کشیدن به من نمی اومد ولی نگاه ِ عطارو خوب میشناختم.یه وقتایی فقط ازم تعریف میکرد که مثلا رفع حاجت شده باشه واسش...ولی یه وقتاییم که اینجوری نگاهم میکرد ، کلی بهم اعتماد به نفس و روحیه میداد.
_مهتا خانوم شدی یه خانوم ِ دیگه.
قهقهه ی خنده های عطا ، کله ی سهرابم آورد داخل...داداشم با اون ته ریش ِ تازه دراومده و نامرتبش خیلی خوب شده بود ولی حیف که دور از جونش اندازه ی سگم وفا نداشت
_قیافه هاشونو!
مهتا خجالت زده سرشو تا کجا پایین انداخته بود ولی من توی همون محوطه ی جمع و جور شروع کردم به شمالی ر*ق*صیدن...طوری که سهرابم دیگه نتونست جلوی خنده اشو بگیره.
لباس هارو عوض کردیم و بیرون اومدیم دیدم سهراب کارتشو از فروشنده گرفت.ما اصلا قیمت نپرسیدیم و وقتیم از عطا پرسیدم چند شد ، واگذارمون کرد به سهرابی که یک ریزمیگفت گشنمه بریم!
توی رستوران سنتی ، دور تا دور هم نشستیم ،سفارش هارو سهراب داد و فهمیدم که امروز مهمون ِ سهراب هستیم.
بعد از بهم خوردن ازدواجش با مهتا ، خرجو برجی واسه کسی انجام نمیداد مگه اینکه من جیبشو میزدم.
از وقتیم که ازدواج کردم دیگه خرجی واسم نمیکرد و تونسته بود حسابی پول جمع کنه ، حالا تهش یه دو دست لباس شمالی واسمون خرید و پول رستوران و حساب کنه.چی میشه مگه.
قبل غذا مختلفاتشو آوردن ، حالا خوبه سهراب گشنش بود ، من وعطا رحم نکردیم به زیتون پرورده و ماستمون و سهراب دوباره سفارش داد تا برامون بیارن.
_چند وقت دیگه از در ِ خونه ات تو نمیری مومن!
عطا دستشو جلوی دهنش گرفت و با دهن پر خندید
_اِ سهراب، چشمش نزن دیگه تازه داره رو میاد.از بس سال اول ازدواجمون این کار کرد...
سهراب تکیه داده بود به تخت ، خنده ی پر حرصی حواله ام کرد
_شما اگه از خواسته هات کوتاه می اومدی "این"مجبور نمیشد صبح تا شب کار کنه.
"این" و یه جوری داشت میگفت که یعنی آدم به شوهرش نمیگه این...
_ببخشیدا من مگه چیا ازش خواستم...من با عطا به نون ِ خشکم راضی بودم
این مهتای لعنتی اگه یهو نمیزد زیر خنده ، لو نمیرفت حرف ِ دروغم!
با اینکه خودش و جمع و جور کرد بهونه رو داد دست ِ سهراب
_بیا رفیقتم میدونه خالی میبندی
تا اومدم جوابشو بدم عطا ، نونی که توی دستش بود و روی سفره گذاشت
_آقا من دیگه نمیخورم تا نهارو بیارن ، بحث همینجا تموم!
لحنش نرم و مهربون بود ولی من هیچ خوشم نمی اومد سهراب فکر کنه تو جواب کم آوردم.
دور هم غذا خوردنمون ، حتی اگر سهراب وسط هاش یه حرفی میزد تا ذوقمون و کور کنه ولی خیلی خوش گذشت.به قول عطا به این فکر کردم که سهراب از بی محلی های مهتا یا حتی خود ِ من ناراحته و ناخودآگاه با همین تیکه پرونی ها میخواد خودشو به چشم بیاره.کاری که هیچوقت از سهراب توقع نداشتم! کسی که همیشه برای من مثل حاج بابا بود و شاید بهتره بگم بهتر و صمیمی تر از حاج بابا...با اینکه حرفامو راحت تر به سامان میزدم ولی وقتی به سهراب میگفتم دلم آروم میگرفت حتی اگر دعوام میکرد یا بهم ضد حال میزد.
برگشتنی رفتیم ساحل...ایندفعه هرکدوممون هرچی که اضافه با خودش آورده بود و روی مهتا مینداخت.شده بود عینِ جالباسی...
_یه هفته دیگه عیده ، خونه تکونیت چیزی ازش مونده؟
@romangram_com