#دلهره_پارت_383
بی توجه به سهراب جلوی ویترین مغازه ایستادیم
_خیلی قشنگه...
_و لابد گرون!
هیچ این مهتا فقط مثل مردا دنبال چرتکه انداختن بود.
_لااقل بریم بپوشیم ناکام از دنیا نریم.چه اشکالی داره؟
قبول نکرد...
_نه وقتی پولشو نداریم چرا بریم بپوشیم.
ارادتم و با نیشگونی که از لپ قرمزش گرفتم نشون دادم.از درد دو قدم عقب رفت و خورد تخت ِ سینه ی سهراب...
مهتا داشت صورتشو میمالید و سهراب نگاهش میکرد ، منم دست عطا رو گرفتم و جلوی ویترین بردم
_میبینی چه قشنگه...اگه زن ِ شمالی میگرفتی هر روز از این لباسا واست میپوشید و شمالی میر*ق*صید
عطا دست هاشو توی جیب پالتوش برد
_والا من زنم شمالی نیست ولی از یه شمالی قشنگ تر میر*ق*صه...اینم میخریم که از این به بعد با لباس محلی بر*ق*صه...خوبه؟
من عاشق ِ همین فهم و شعور ِ خاص ِ عطا بودم.لپشو به مدت چند صدم ثانیه ب*و*سیدم و سهراب در مغازه رو برامون باز نگه داشت.
مهتا راضی نمیشد بپوشه ولی دو مدل مختلف و عطا انتخاب کرد و ما رفتیم توی اتاق پروی که مشترک بود.
اینقدر لباس روی هم پوشیده بودیم که فقط ده دقیقه وسط صدای بلند خنده هامون ، طول کشید تا لباس هارو دربیاریم.
_زهرمار ، صداتون بالاست
مهتا جلوی دهنشو گرفت تا سهراب و بیشتر از این عصبانی نکنه ولی اختیار من دست شوهر ِ عزیزم بود.
_ساغر جان آرومتر!!
وای بلا به دور ، این سفر تموم بشه بره که من میترسم عطا هم بکشه به سهراب!
لباس هارو کمک ِ هم کردیم تا تنمون کنیم.حتی شال ِ سفیدی که ریش ریش های بلندی هم داشت ، فروشنده ی خانوم واسمون بست.
دوست داشتیم از اتاق پرو بریم بیرون ولی انگار توی محیط مغازه مرد اومده بود ، چون عطا گفت همونجا بمونیم و بیرون نیاییم.
_لباسمون که پوشیدست.
مهتا غش کرد از خنده و لپ های سرخش از لابه لای روسری که کیپ بسته بود بیرون اومد
_ساغر خیلی بهت میاد.دلم میخواد بخورمت
با ذوق دامن لباسمو جلوی آیینه تکون دادم.
_آره اگه یه بار دیگه به دنیا می اومدم ، شمالی میشدم.
تقه ای به در خورد و در تا نیمه باز شد.عطا با دیدن لباس توی تنم ، لبخند زد
@romangram_com