#دلهره_پارت_382
_خداروشکر،از صبحونه خبری نیست؟
جوابشو دادم
_صبح زود پا میشدی صبحونه میخوردی، دیشب خوابت نبرد؟
اخمی به نیش ِ بازم کرد
_ولی تو خوب خوابیدی
_آره خب ، من عذاب وجدانی ندارم ، الحمدالله یه شوهرم دارم که شاه نداره...حالا توی...
دستشو جلوی دهنم گرفت و محکم فشار دادم
_میدونی ساعت ِ خوابم بهم بریزه عصبی میشم
مشت مهتا روی بازوش نشست و برای نجات دادنم پر حرص گفت
_ولش کن ، تو همیشه ی خدا عصبانی هستی
دستشو از جلوی دهنم ورداشت و تونستم نفس بکشم.
_نمیری سهراب ، کشتی منو...
چند بار نفس عمیق کشیدم و موهامو پشت گوشم انداختم.
_زنده ای که
کف دستمو محکم به آرنج دستش زدم
_کور شی ، بعضی وقتا یادت میره من خواهرتم؟
مهتا بلند شد و رفت توی پذیرایی نشست.این بی توجهیش به سهراب و رفتارش از چشم های سهراب دور نموند.
یه جوری بی محلی کردیم به سهراب که خودش صبحونه رو آماده کرد و برای ماهم توی سینی گذاشت و آورد.
مهتا اولش نمیخواست حتی یه لقمه ام بخوره ولی راضیش کردم بالاخره...
عطا لنگه ی ظهر اونم به زور ضرب ِ کتک با بالش بیدار شد!
قرارمون از قبل این بود نهار و بیرون بخوریم و به هوای مهتا که بیشتر از این احساس معذبی نکنه سعی کردیم طبق همون برنامه پیش بریم.
سر و سنگینی سهراب و عطارو میفهمیدم.
جلوی رستوران ماشین رو عطا پارک کرد و همگی پیاده شدیم.شالگردن و محکم دور ِ دهن ِ مهتا پیچوندم طوری که دیگه راه برای نفس کشیدن نداشت و از ترسش زود یه راهی باز کرد.
_خفه شدم
_نمیمیری...وای مهتا اون لباس محلی هارو...
سهراب و عطا داشتن پله های رستوران و بالا میرفتند که ما یک راست رفتیم سمت ِ لباس فروشی...
_هی کجا؟
@romangram_com